تنها راه رهايی ميهن ، مبارزه مسلحانه

۱۳۸۹ خرداد ۷, جمعه

اسلام سیاسی و حقوق بشر در ایران




علی طایفی
مقدمه
پس از گذشت بیش از یکصد سال از اولین پیروزی جنبش مشروطه طلبی درایران و فراز و نشیب های بسیاری که جامعه ایران در طول این دوره بویژه با روی کار آمدن پهلوی های پدر و پسر و گسترش مدرنیزم حتی با رهبری سردار مدرنیزم رضاپهلوی شاهد شکل گیری و توسعه آن بود، امروزه جامعه ایران در گریبان چنان ناسازه و پارادوکس های جدی است که روز بروز نهال توسعه را نحیف تر می سازد و شاخه های بی جان دمکراسی و سکولاریزم را می خشکاند. در مروری بر همه نهاد ها و نمادهای توسعه ای که در طول قرن حاضر شمسی تا پیش از انقلاب به ثمر رسید، مهمترین پرسش محوری در تبیین علل عقب ماندگی ایران این است که گلوگاه اصلی عدم توسعه و دمکراتیزه کردن و سکولاریزه شدن جامعه ایران چیست؟ برای پاسخ دهی به ای نپرسش هدف اصلی مقاله بررسی تطبیقی گذرایی است بر مبانی حقوقی اسلامی با حقوق بشر که در هردو نظام حقوقی محوریت تام و تمام دارد.

اسلام سیاسی چگونه شکل گرفت؟
اسلام در قرآن از همان ابتدا دارای دو ماهیت مختلف بود. سوره ها و آیات قرانی در دوره مکی دارای جهت مهرآمیز و دعوت به خدای مهربانی بود که بخشنده همگان بود. پس از دهسال بعثت محمد و هجرت وی از مکه به مدینه و تشکیل اولین دولت اسلامی و دستیابی به قدرت سیاسی، ماهیت و جهت سوره ها و آیات قرانی نیز تغییر کرد. دراین دوره زندگی محمد و محتوای قران نیز جهت خشونت، تهدید و جنگ ورزی را بخود گرفت. ازاین زمان دین قالب شریعت بخود می گیرد. دراین فرایند محمد پیامبر به محمد خلیفه تبدیل شده و نطفه های امپراتوری و خلافت اسلامی شکل می گیرد.
با شکل گیری اسلام سیاسی و پیوند آن با قدرت و پی ریزی بنیان های خشونت دینی و سیاسی تدریجا در طول ۲۰۰ سال نهادهای دینی سیاسی جدیدی با مضامین دینی- اسلامی شکل گرفتند:
۱. شکل گیری شریعت اسلامی متشکل از نظام حقوقی الهی و ازلی ابدی و تدوین تدریجی آن،
۲. تشکیل دادگاه شرع اسلامی، اجرای مجازات اسلامی و بوجود آمدن حاکم شرع که محمد اولین حاکم شرع بود،
٣. تشکیل نهاد جهاد بصورت رسمی و نیروی نظامی جهاد اسلامی و مرزگذاری بین مسلمانان و کفار،
۴. تشکیل مساجد برای ادای نماز جماعت و اتحاد و همبستگی مسلمانان و پدید آمدن نهاد امام جماعت
۵. درگیری بر سر قدرت و اختلاف بین خلفا و جانشینان محمد بین ۴ شخصیت اصلی اسلامی ابوبکر، عثمان، عمر و علی
۶. تشکیل مدارس و مکتب اسلامی برای تربیت روحانیون جهت آموزش دین و تربیت مروجان دینی و پدید آمدن علمای دینی،
و تشکیل دو فرقه اصلی شیعه و سنی و آغاز نبرد ها و کشمکش های درونی در دین اسلام سیاسی.
در طول ۲۰۰ سال پس از به قدرت رسیدن محمد در مدینه تا دوره خلافت بنی عباس؛ نهاد جنگ و آتش خشونت همواره شعله ور بود. این فرایند از خلافت بنی امیه تا ظهور جنبش ایدئولوژیک و سیاسی- دینی اخوان الصفا با جهت نظامی و فرهنگی و سیاسی تا بنیاد گرایی اسلامی در عصر معاصر ( بن لادن، جماعت اسلامی درپاکستان و حزب الله در ایران و لبنان و ...) همواره زمینه تضاد و خشونت ورزی را فراهم ساخته است.

خشونت در آموزه های قرانی و اسلام سیاسی
قرآن مدنی، یا قرآن خشونت زا، مملو از آیات و سوره هایی است که تایید کننده خشونت، تهدید و تحقیر و تبعیض بین گروه ها و اقشار اجتماعی است. دراین دوره به اقتضای ضرورت توسعه قدرت اندیشه دینی اسلام و حوزه نفوذ مسلمانان به رهبری محمد، آیات بسیاری برای توجیه گسترش طلبی دینی و سیاسی و اقتصادی از این خصیصه برخوردار شدند. برخی از مهمترین این آیات عبارتند از:
۱. "آنهارا (کفار) هرکجایافتید به قتل رسانید و از آنها یاور و دوستی نباید اختیار کنید" (سوره نسا، آیه ٨٨)
۲. "آنان که به آیات ما کافر شدند بزودی در آتش دوزخشان درافکنیم که هرچه پوست تن آنها بسوزد به پوست دیگرش مبدل سازیم تا سختی عذاب را بچشند که همانا خدا مقتدر و کارش از روی حکمت است" (سوره نسا، آیه ۵۶)
٣. "همانا کیفر آنانکه با خدا و رسول او به جنگ برخیزند و در زمین به فساد کوشند جز این نباشد که آنها را بقتل رسانده یا به دار کشند و یا دست و پایشان به خلاف ببرند، یا با نفی و تبعید از سرزمین صالحان دور کنند، این ذلت و خواری عذاب دنیوی آنهاست." (سوره مائده، آیه ٣٣)
۴. "دست زن و مرد دزد را به کیفر اعمالشان ببرید" (سوره مائده آیه ٣٨)
۵. " نفس را در مقابل نفس قصاص کنید و چشم را به مقابل چشم و بینی را به بینی و گوش را به گوش و دندان را به دندان و هر زخمی را قصاص همان خواهد بود." (سوره نسا آیه ۴۵)
۶. "... اگر(زنها) مطیع نشدند آنان را به زدن تنبیه کنید" (سوره نسا، آیه ٣۴)

جنگ و سرکوب دگراندیشان
درطول ۲٣ سال دوره بعثت یا پیامبری محمد و ۱۰ سال حکومت اسلامی به رهبری محمد در مدینه، که اندیشه خشونت و جنگ برای انتشار آموزه های دینی و گسترش طلبی ارضی و دامنه نفوذ سیاسی و نظامی، بیست هفت لشکر کشی و ازجمله نه جنگ خونین عمده در دوران زندگی سیاسی محمد علیه قبایل گوناکون و یهودیها صورت گرفت. مجموعه لشکر کشی ها و جنگ های این دوره بین سی و پنج تا چهل و هشت بار است. جنگهای به رهبری محمد بنام "غزوه" از بزرگترین و خونبارترین جنگ های این دوره محسوب می شود.
درطول دوره شکل گیری و تحکیم حکومت و امپراتوری اسلامی در طول ۲۰۰ سال، جنبش ها و اعتراضات سیاسی و اندیشه ای زیادی رشد و گسترش یافت که بشدت سرکوب شدند. از سرکوب خوارج، که موافق خلافت علی نبودند و به انجام انتخابات آزاد تاکید می ورزیدند، تا اندیشه مترقی اعتزالیون همه شواهد بزرگی از سرکوب دگراندیشان در حکومت اسلامی هستند. مذهب اعتزال که در زمان اولین خلفای عباسی بویژه مامون ظهور، رشد و اهمیت پیدا کرد معتقد بود که قرآن مخلوق است و با اندشه فرقه مسلط دیگر اسلامی بنام اشاعره مخالفت می ورزید؛ توسط خلیفه امپراتوری بنی عباسی، متوکل، شدیدا سرکوب شده و رهبران آن به قتل رسیدند. این وقایع ادامه خشونت ورزی و جنگ افروزی اسلام سیاسی محمد و عدم تحمل اندیشه ای بجز اندیشه اسلامی با روایت محمد بود.
اصولا دردین اسلام و البته سایر ادیان، حقوق الهی دربرابر حقوق بشر قراردارد. در اینجا برخی از آیاتی که تایید کننده اندیشه مسلط نظام حقوق الهی در برابر هر نظام انسانی است آورده می شود:
۱. " قانون سنت خدا هرگز مبدل نخواهد شد و طریقه حق وسنت الهی هرگز تغییر نمی پذیرد" ( سوره فاطر آیه ۴٣)
۲. " کلام خدای تو از روی راستی و عدالت به حد کمال رسید و هیچ کسی تبدیل و تغییر آن کلمات نتواند کرد" ( سوره انعام آیه ۱۱۵)،
٣. " ما بعضی از مردم را بر بعضی دیگر برتری دادیم تا عده ای از آنهان عده دیگری را به خدمت خود گیرند" (سوره زخرف آیه ٣)،
و بسیاری آیات دیگر. در ادامه و تایید همین اندیشه است که خمینی رهبر انقلاب اسلامی ایران در بیانات خود می گوید:
"آنچه که آنها حقوق بشر می نامند مشتی قوانین فاسد است که توسط صهیونیستها برای ازبین بردن حقیقت دین است"،
" وقتی دنبال حق هستیم نباید به سازمان ملل برویم، باید سراغ قرآن مقدس رفت".

توسعه نیافتگی ملل مسلمان
شواهد بسیاری از پژوهش های انجام شده نشان می دهد که عقب مانده ترین کشورهای اسلامی آنهایی است که بیشترین حجم مردم آنان را مسلمانان تشکیل می دهند. بیش از ۵۰ کشور اسلامی در جهان از مهمترین کانون های جهانی در تضییع حقوق بشر بشمار می روند. باوجودیکه ٣۶ کشور در طول ۲۰ سال گذشته بسوی دمکراسی ثابت گام نهاده اند، ولی هیچیک از آنها دارای اکثریت اسلامی نیستند هرچند که هند دارای بیش از ۱۰۰ میلیون مسلمان است. در بررسی عوامل عقب ماندگی جوامع اسلامی با شرایط اقلیمی، اقتصادی، اجتماعی و حتی قومیتی مختلف، مهمترین عنصر مشترک دربین این ممالک، عبارت از وجود اندیشه اسلامی و اکثریت مسلمانان ساکن در این جوامع است. از اینرو می توان چنین گفت که اندیشه اسلامی از این منظر قابلیت سازگاری با اندیشه مدرنیته و نوسازی نهاد ها و نمادهای مدرن بویژه سازگاری با مضامین حقوق بشری را ندارد.
درمیان مجموعه وسیع ادیان و حوزه های تمدنی دنیای امروزاز مسیحی کاتولیک، پروتستان و ارتدکس؛ تا مسلمان سنی، شیعی و وهابی؛ و حوزه کنفوسینی تا بودا و از یهود تا برهمن و...، عمده نهادها و نمادهای توسعه صنعتی، فناوری و نوآوری، علم و مدارا، مردمسالاری و آزادی اندیشه و انسان همگی در دنیایی مرکزیت یافته اند که دو حوزه تمدنی مهم از آن محرومند: اسلام و مسیحیت ارتدکس.

حقوق بشر و مبانی اندیشه ای آن
حقوق بشر بعنوان محصول فرایند شکل گیری و رشد تمدن و معرفت بشری است و متعلق به همه جامعه جهانی می باشد. حقوق بشر مبتنی بر انسان گرایی و محوریت حرمت و مقام انسان در جهان است یعنی در برابر خدا، انسان ارزش می یابد. حقوق بشر محصول دوره روشنگری و مبارزه روشنفکران در عصر اسکولاستیک و حکومت دینی کلیسا و روحانیون دینی مسیحیت است که علیه واسطه گری کلیسا بین خدا و انسان، سلطه گری رهبران دینی بر جامعه، انحصار گری اندیشه دینی و سرکوب سایر اندیشه ها و قدرت طلبی نهاد دین و کلیسا شورید. حقوق بشر مبتنی بر حقوق طبیعی و اجتماعی انسان در برابر حقوق الهی و تغییر ناپذیر ان در معرفت دینی مسیحیت بود.
حقوق بشر، پلورالیزم و سکولاریزاسیون پیوند های بسیار قوی داشته و بر این اساس است که اندیشه های مختلف و متعدد امکان و فرصت اندیشیدن دارند و در عین حال نهاد دین باید کوچک و محدود به حوزه های خصوصی بوده و از حوزه قدرت و جکومت فاصله بگیرد. کار قیصر به قیصر و کار پاپ را به پاپ بسپارید، از شعار های محوری در شکل گیری اندیشه حقوق بشری است. ازسوی دیگر اوج گیری معرفت علمی درکنار معرفت دینی و فلسفی نیز از دیگر زمینه های شکل گیری اندیشه حقوق بشر در دنیای معاصر است.

مفاد حقوق بشر در مقایسه با شریعت اسلامی
بامروری بر مضامین و مفاد پیمان نامه حقوق بشر بسیاری از فراز های آن در مقایسه با مضامین حقوقی دین اسلام متناقض است. دراینجا به برخی از مهمترین این فرازها توجه می شود:
آزادی انسان:
در تضاد با مواد ۱ تا ۵ پیمان نامه درباره آزادی و برابری انسانها، عدم تبعیض برحسب نژاد، رنگ، جنس، مذهب، عقیده سیاسی، ملیت، و وضع اجتماعی، قوانین اسلامی با این بخش از مفاد حقوق بشر ناسازگاراست. برخی از این ناسازگاری ها عبارتنداز:
۱- در شریعت اسلام زنان در مرتبه فروتری قرار می گیرند. ارزش شهادت زن در دادگاه نصف مرد است. آنان حق ازدواج با غیر مسلمانان را ندارند و جنبش های زنان به شدت سرکوب می شود،
۲- غیر مسلمانانی که در کشور های اسلامی زندگی می کنند در موقعیت فروتری قرار دارند و شهادت آنان علیه مسلمانان پذیرفته نیست،
٣- برده داری در اسلام به رسمیت شناخته شده است. مسلمانان مجازند با هر یک از بردگان (کنیز) مونث شان رابطه جنسی داشته باشند (سوره نسا، آیه ٣) و مسلمین مجازند تا زنان متاهل برده را مالک شوند (سوره نسا، آیه ۲٨)،
۴. مجازات های تخطی کنندگان از شرع مقدس عبارتند از: اعدام، قطع اعضای بدن، به صلابه کشیدن، سنگسار، شلاق، درآوردن چشم و... ،
۵ . بر همین اساس است که اکثریت قریب به اتفاق تمامی زندانیان سیاسی و دگراندیشان و حتی زندانیان جرایم عادی از روزهای پس از انقلاب تا کنون، شکنجه را در زندان های جمهوری اسلامی تجربه کرده اند.
حقوق زن دراسلام:
برخلاف ماده ۱۶ و ۱٨ حقوق بشر در زمینه برابری موقعیت زن و مرد در ازدواج، تشکیل خانواده، بازارکار و جامعه، در شرع اسلام آمده است: زن مسلمان حق ازدواج با غیر مسلمان را ندارد. وضعیت حقوق زن و مرد در ازدواج، همسرگزینی، فرزندزایی، حق طلاق، حق حضانت کودک، حق سرپرستی، تبار و هویت، جرایم و مسئولیت مدنی، زنا، پوشاک، حضور در مجامع، احترام متقابل، آموزش، چند همسری (تعدد زوجات) و... برابر نیست.
حق آزادی دراسلام:
همچنین حلاف مواد ۱٨و ۱۹ پیمان نامه، درزمینه آزادی فکر و مذهب و آزادی بیان و انتشار عقاید، در اندیشه اسلامی مسلمانان از گرویدن پیروان دیگر ادیان به اسلام مسرور می شوند، اما گرویدن فرد مسلمان به دیگر ادیان ممنوع است. روی گرداندن از اسلام، مصداق ارتداد و سزاوار مجازات اعدام است. در ایران، پاکستان و عربستان با توسل به شریعت شیعه، حقوق اقلیت های بهایی پایمال شده است. مجازات کفر گویی به خدا و پیامبر در شرع اسلام مرگ است. در زمانه مدرن اتهام توهین به مقدسات بهانه ای به دست دولت های اسلامی می دهد تا به سرکوب مخالفان شان بپردازند. معتقدان به سایر ادیان بهایی، صوفی گری و سایر فرقه های دینی از حق بیان اندیشه و انتشار آن منع شده اند.
حق کار در شریعت:
در مقابل ماده ۲٣ پیمان نامه درزمینه آزادی کار، درآمد آبرومند، برابری شرایط کاری و تشکیل اتحادیه ها، طبق شریعت اسلام زنان در گزینش شغل آزاد نیستند. برخی مشاغل مانند قضاوت و رهبری جامعه یا ولایت برای زنان ممنوع است. کیش اسلامِ زنان را از کار خارج از خانه نیز سخت منع می کند. ازسوی دیگر غیر مسلمانان در کشور های اسلامی مجاز به گزینش آزادانه شغل نیستند یا اینکه اشتغال به بعضی کارها برایشان مجاز نیست. بیش از ۶۰ درصد مردم ایران زیر خط فقر و بیش از ۲ درصد زیر خط بقا زندگی می کنند و نه تنها فاقد معاش آبرومند نیستند بلکه حیات شان در خطر است! تشکیل نهادهای مدنی و اتحادیه های صنفی و سندیکایی جرم تلقی می شود (مانند سندیکای شرکت واحد و سرکوب و دستگیری بیش از۱۰۰۰ نفر در اجتماع کارگران).
حق کودک در اسلام:
براساس پیمان جهانی حقوق کودک، افراد زیر ۱٨ سال باید از امکانات آموزشی، تفریحی، امنیتی، بهداشتی و درمانی برخوردار باشند و دولتها از شکنجه، سوء استفاده جنسی و زندان و اعدام کودکان منع شده اند. ولی درقوانین اسلامی هر مردی می تواند با دختربالای ۹ سال ازدواج دائم یا موقت نماید و حتی با دختران زیر ۹ سال حتی شیر خواره نیز بهره و لذت جنسی ببرد! این نکته در کتاب وسایل الشیعه آیت اله خمینی نیز آمده است. شواهد آماری حاکی است هم اینک بیش از ۷۰۰ هزار کودک زیر ۱٨ سال درایران حداقل یکبار ازدواج کرده اند!
حق دگراندیشان در اسلام
اعدام سیاسی بیش از ۴ نفر در سال ۶۷ در زندان های کشور از کودکان زیر ۱٨ سال تا دختران دوشیزه که پس از تجاوز و خشونت و شکنجه اعدام شدند آن هم فقط به جرم اندیشیدن. تعداد اعدام ها در دوره احمدی نژاد دو برابر شده و به حدود ۲۰۰ نفر رسید و رتبه ایران از ۴ به دوم صعود کرده است.
به بیان کلی، برابری حقوقی که سنگ بنای اندیشه‌ حقوق بشر است در چهار ناحیه توسط حقوق اسلامی یا شریعت نقض می‌شود: ۱. تبعیض حقوقی بین مسلمان و غیرمسلمان و نیز مومن و غیرمومن به یک مذهب خاص اسلامی، ۲. تبعیض حقوقی بر اساس جنسیت بین زن و مرد، ٣. تبعیض حقوقی بین برده و آزاد، ۴. تبعیض در حوزه‌ امور عمومی بین فقیه و غیرفقیه.

جمع بندی: اسلام سیاسی و حقوق بشر درایران
الف) ازنظراسلامی انسان‌ها به چهار درجه تقسیم می‌شوند: ۱. مسلمانان فرقه‌ی شیعه، ۲. مسلمانان دیگر فرق مذهبی اسلامی ، ٣. اهل کتاب یعنی مسیحیان، یهودیان و زرتشتیان به شرطی که شرایط ذمه را بپذیرند و غیرمسلمانانی که با دول اسلامی معاهده تمکین امضا کرده باشند، ۴. دیگر انسان‌ها یعنی کافران حربی که کلیه‌ غیرمسلمانان غیرذمی و غیرمعاهد را در بر می‌گیرند. از این منظر بدن فرد مسلمان طاهر محسوب می‌شود، اما کافر از مشرک و مرتد و کافر گرفته تا حتی اهل کتاب یعنی مطلق غیرمسلمانان در کنار سایر نجاسات! نجس محسوب می‌شوند. مسلمان حق ندارد با غیرمسلمان ازدواج کند. چنین ازدواجی شرعاً باطل است. یکی از موانع ارث کفر است، کافر از مسلمان ارث نمی‌برد، هر چند مسلمان از کافر ارث می‌برد! مسلمان به واسطه‌ قتل کافر کشته نمی‌شود، اما واضح است که کافر به واسطه‌ قتل مسلمان قابل قصاص است. اگر مسلمانی دست کافری را قطع کند، کافر حق مقابله به مثل و قصاص را ندارد.
ب) زبان ادیان ابراهیمی بویژه اسلام خشونت بار و توام با تهدید و از بالا به پایین ÷. از زمان موسی بویژه با ساختن گوساله طلایی و حکم موسی برای کشتن حتی برادران افرادی که در این امر مشارکت داشتند، خشونت به داخل خانواده کشیده می شود. دین اسلام سیاسی و خشن به تعبیر اعتزالیون نوعی دین سادیسمی است: خدایی که قادر نیست انسانها را به نیکی و مهر دعوت کند و فقط تهدید به مرگ و آتش جهنم می کند. اگر خدا داناست چرا پیامی می دهد که تبعیض را ترویج و نهادینه می کند! خدای اسلام تنها کسانی را مشمول رحمت می داند که او را می پذیرند و باقی مشمول عذاب هستند یعنی نوعی هدایت اجباری .
پ) مفاد حقوق بشر بدنبال کاهش خشونت است وپیام آور صلح خواه از نظر جنسی، نژاد، دین، ملیت و .. است. تکثرگرایی مبنای حقوق بشر است. پلورالیزم مبدا روشنگری و آزادی اندیشه و بیانگراین نکته است که یک حقیقت وجود ندارد و هیچکس بخاطر اندیشیدن مورد تهدید و مجازات قرار نمی گیرد. مبنای اساسی حقوق بشر مبتنی بر برابری انسان ها به حکم انسان بودن و انسان محوری است. جایگاه زن بعنوان نیمی از جامعه انسانی در جوامع اسلامی مغفول است و یکی از مهمترین فراز های ناسازگاری شریعت اسلامی با حقوق بشر است. بردگی جنسی و اعتقادی همچنان وجود دارد و متضاد با حقوق بشر است. در دین اسلام سوال اساسی این است: تو بگو چه می اندیشی تا بگویم که حق تو چیست؟! و این پیام با روح حقوق بشر ناسازگار و در تضاد است.
ت) بنظر می رسد بر پایه سوال محوری مرور تطبیقی حاضر، یکی از مهمترین موانع شکل گیری نهاد و نمادهای نو اندیشی و نوگرایی در جامعه اسلامی همپون جامعه ایران، عدم ناسازگاری اسلام سیاسی با مقدمات توسعه، علم و فناوری معطوف به مدرنیزم است و سرمایه اصلی آن یعنی نگرش حقوق بشری در آن مورد غفلت قرار می گیرد. انسان در چنین دستگاه فکری، با توهم خودبزرگ بینی و شوینیزم دینی، به اصلاح نه نژادی، بلکه اصلاح دینی سایر افراد می پردازد و بدینصورت به مرزبندی های متعدد و قشربندی خاص اجتماعی و اعتقادی، انسان ازاد را به اسارت اندیشه ای میکشاند که اندیشه های دیگر و نو آفرین را بر نمی تابد. ازاینرو یکی از گلوگاه های اساسی دمکراتیزه شدن، سکولاریزم و نوگرایی در جامعه ایران، تحدید دامنه حضور دین در حوزه سیاست و قدرت است و تفکیک ساختاری که به تعبیر اسملسر از بنیان های توسعه علمی و عقلانیت امروز محسوب می شود.

حقوق بشر ، حقوق بشر است

آرشام ..اریس رگنان ......................................................... از مواهب روي كار آمدن دولت نهم كه هر از چندگاهي نصيب ملت ايران مي شود ، نظريات ، سخنان ، و موضع گيريهاي برخي مسوولان است كه شنيدن برخي از آنها واقعاً انسان را به فكر فرو مي برد ، به طوري كه شخص تصميم به يك مكاشفه طولاني مي گيرد تا عمق سخن را دريابد .براي روشن شدن موضوع به اين خبر توجه كنيد :
منوچهر متكي - وزير امور خارجه – در كنفرانس خبري مشترك با همتاي كوبايي خود پس از اجلاس وزراي خارجه كشورهاي عضو جنبش عدم تعهد در تهران گفت : " معيارهاي دوگانه حقوق بشر بايد اصلاح شود " .[اعتماد15/6/86] خبر فوق چنين ادامه مي يابد كه :به گفته وزير امورخارجه " احترام به تنوع فرهنگي و پيداكردن نسبت بين فرهنگ ها و حقوق بشر حلقه مفقوده اي است كه اين اجلاس به دنبال آن است".
نكته اي كه وزير امور خارجه ابتدا به آن اشاره مي كند اين است كه معيارهاي حقوق بشر ، معيارهاي جهان شمول و يگانه اي هستند. معيارهايي كه فارغ از رنگ ، جنسيت و تعلق به هر فرهنگ و اجتماع و پايگاه طبقاطي در مورد هر فردي مصداق پيدا مي كند . معيارهايي كه آنچنان عامند كه به راحتي نمي توان كسي را مستثني كرد.در واقع به نوعي معيارهاي اساسي و پايه اي اند.وي سپس كشورها ، نهادها ، و بازيگراني را كه اين گزاره را ناديده مي گيرند از اين كار برحذر مي دارد و به آنان هشدار مي دهد.تا اينجاي قضيه جاي بسي سپاسگزاري از ايشان است كه اين گونه مشتاقانه براي حقوق بشر و معيارهاي آن كه در معرض خطرند دل مي سوزاند! اما دو نكته قابل تأمل در اين ميان وجود دارد كه تناقض گفتاري ايشان و بسياري از مسوولان و افرادي را كه به ظاهر در پي احقاق حقوق اساسي انسانند را برملا مي سازد و نشان مي دهد كه نگاهشان به مقوله اي چون حقوق بشر تا چه ميزان سطحي و ابزاري است .
1)در عرصه سياست بين الملل و حتي افكار عمومي جهاني ، وزير امور خارجه هر كشوري نيز نمادي است از آن كشور و مردمان آن در يك برهه خاص و سخنان و موضع گيريهاي آن شخص به نوعي تفكر غالب و يا بهتر بگوييم تفكر حاكم را مشخص مي سازد. اين كه آقاي متكي چنين سخناني را بيان مي دارد در ظاهر امر نشان مي دهد كه در سطح حاكميت چنين نگرشي حاكم است و اكثريت دارد.اما آيا به واقع اين گونه است؟خوب بود ايشان در كنار چنين سخن پراكني هايي به اين پرسش ها نيز پاسخ مي دادند:آيا فقط ديگرانند كه بايد از معيارهاي دوگانه و يا حتي چندگانه حقوق بشري پرهيز كنند؟اگر جواب منفي است آيا در داخل نيز اين گونه است؟آيا نه اين است كه هر روز در اظهارات مسوولان اعتراضاتي نسبت به عملكرد آمريكايي ها در نقض حقوق زندانيان و مظنونين تروريستي است اما در زندانهاي ايران زندانيان سياسي از حقوق متعارف و قانوني خود محرومند؟كساني كه هر روز به نيروهاي امنيتي اسراييلي و غربي در سركوب تظاهر كنندگان كشورهايشان خرده مي گيرند آيا نسبت به برخوردهاي خشن پليس و نيروهاي امنيتي در تجمعات قانوني داخل كشور نيز اعتراض مي كنند؟ آيا اينها و نظاير آن برخورد دوگانه با معيارهاي حقوق بشر نيست؟
2) قسمت جالب قضيه اينجاست كه وي در ادامه اظهارات خود نقيض سخنان خود را نيز بر زبان مي راند و به تنوع فرهنگي و پيدا كردن نسبت آن با حقوق بشر اشاره مي كند و به نوعي بحث نسبي گرايي و وجود معيارهاي چندگانه را پيش مي كشد. و از آن جالب تر تشكر او از اعضاي جنبش عدم تعهد براي حمايت از تشكيل مركز حقوق بشر و تنوع فرهنگي بود! بهتر است ايشان و امثال ايشان تكليف خود را با مقوله حساسي چون حقوق بشر مشخص كنند و توضيح دهند كه بالاخره اين مقوله امري است نسبي يا يگانه و جهان شمول؟

حقوق بشر مقوله اي است كه بنيان آن بر اخلاق و بخوصوص گزاره " آنچه بر خود نمي پسندي بر ديگران هم مپسند " استوار است.بياد مي آوريم كه در سراسر دوران مدرسه كتابهاي ديني و انديشه اسلامي ملهم از اين نظريه بودند كه اخلاق مقوله اي جهانشمول است و آگاهي از چند و چون آن نيز نزد ماست و نتيجه مي گرفتند كه اخلاقيات جوامع غربي چون با ما نمي سازد پس فاسد و منحط است. حال چگونه است كه برخي وقتي به حقوق بشر و حواشي آن مي رسند نظرشان تغيير كرده و نسبي گرا مي شوند؟اين تناقض در گفتار و رفتار چگونه توجيه مي شود؟

به هرحال آنچه مسلم است اين است كه مهمترين دستاورد دنياي مدرن مقوله اي به نام حقوق بشر است با معيارهاي جهانشمول آن.معيارهايي كه بر بنيان تفكرو خرد مدرن و اخلاقيات ملهم از آن شكل گرفته اند.وظيفه انسان مدرن نيز پاسداري و گسترش اين دستاورد عظيم انساني است.و نيز هرگونه سوء تعبير و استفاده ابزاري از آن محكوم است.چه در خارج از ايرانزمين و چه در داخل آن!معيارهاي آن نيز نبايد به بهانه فرهنگ گرايي و نسبي گرايي از منطقه اي به منطقه دچار تغيير گردند.چه در اين صورت هر كاري مجاز خواهد بود وديگر تنها بجز نامي از "حقوق بشر " باقي نمي ماند.

الله: مهربان و بخشنده و یا کین خواه و کیفر دهنده؟





الله: مهربان و بخشنده و یا کین خواه و کیفر دهنده؟
دکتر فیروز نجومی

میگویند خدا بخشنده است و مهربان. بزبان قرآنی یعنی الله الرحمان است و الرحیم. یعنی که این دو مفهوم در باور و اعتقاد ما ایرانیان با هم یکی شده اند و هرگز بین این و آن تفاوتی قائل نشده ایم. در این جا قصد آن را نداریم که نشان دهیم تفاوتی بین خدا و الله وجود دارد و ریشه در دو زبان و فرهنگ متفاوت از یکدیگر دارند. بلکه میخواهیم بگوییم باور به مهربانی و بخشند گی خدا و یا الله، باوری ست ناسازگار با سرشت و فترت الله بر اساس اسناد و مدارک قرآنی.

یعنی اگر بخواهیم باور به بخشند گی و مهربانی الله را در زیر زره بین با دقت بیشتر به آن بنگریم، خواهیم دید که درست است که الله در آغازین سطر قرآن خود را الرحمان و الرحیم، یا در زبان فارسی، بخشنده و مهربان، توصیف و تعریف کرده است. اما اگر در پی تایید و تصدیق باور خود به متن قرآن، یعنی آنجا که الله بزبان خود سخن میگوید، رجوع کنیم، خدا و یا الله ی را خواهیم یافت، که کین خواه است و انتقام جو. که بر تابنده خشم و خشونت است و قهر و قدرت. او هم حاکم است و قاضی و هم جلاد است و دژخیم. او مالک سهمناک ترین جهانی ست سراسر تنبیه و مجازات، تا ابدیت شکنجه و آزار. او دارای قدرت بازخوانی، باز خواستی و بازجویی ست. ما را از مرگ بزندگی باز میخواند و بحساب نیکی ها و بدی های ما در قیامت رسیدگی نموده، کیفر خواست صادر کند و کیفر دهد. چنین خدایی، خدایی است با قهر و قدرت نامحدود و خشم و خشونت نامتناهی. آیا میتوان در سرشت چنین خدایی مهربانی و بخشندگی، عفو و گذشت یافت؟ اگر بتوانیم نشان دهیم که پاسخ منفی ست، سوال مهمتری که مطرح خواهد بود آنست که اگر خشم و خشونت و کین خواهی در ذات الله نهفته است، آیا میتوان از پیروان فرمانبردار او چیزی دیگری جز خشم و خشونت، تنبیه و مجازات و سرکوب و بیرحمی، انتظار داشت؟

نو اندیشان اسلامی، ممکن است با ابزار تفسیر و تعبیر کتاب وحی و یا قرآن را که گفتار الله در آن ثبت گردیده است، انسانی سازند و سازگار با زمان معاصر. این، اما زمانی میسر خواهد بود که چشمان خود را بر خشم و خشونت و کین خواهی الله و خصلت کیفر دهنده اش، پیوسته بسته نگاه دارند.

این را نباید سخنی تلقی نمود از روی بغض و کینه، و یا بی حرمتی نسبت به الله، بلکه سخنی مدلل، استوار بر اسناد و شواهد قرآنی و یا کلام و گفتار الهی. ما ایرانیان ممکن است که فراموش کرده باشیم که خدا در ایران پیشین از اسلام به چه معنا و مفهومی در تاریخ و فرهنگ ما ظاهر شده است و چه دگرگونی هایی را به لحاظ معنی طی کرده است. اما شناسایی الله امر دشواری نیست. چون الله خدائی است که زنده است. همیشه با ما سخن میگوید و ما نیز به سخن او گوش فرا میدهیم. در کتاب قرآن است که الله میزید. در آنجا ست که الله با ما (بشر) سخن میگوید. آنجاست که الله خود را به ما شناسایی میکند. به ما میگوید که او کیست، چه میگوید، چه میخواهد و چه اندیشه کند و دارای چگونه شخصیتی ست و بر چه اساسی تصمیم گیری نموده و اوامر و فرامین خود را صادر میکند. الله ی که در کتاب قران سخن میگوید، زمان را به انجماد در آورده و بر آن سلطه افکنده است. هستی او مطلق و فناناپذیر است. غیرقابل تغییر و مستقل از زمان است. تاکنون نیز به عنوان ارباب (رب) دو جهان بیرون و درون به زندگی خود ادامه داده است.

رمز تداوم زندگی الله را البته که باید در ذهن جماعت نیز جستجو نمود. کیست که الله را چیزی جز بخشنده و مهربان تصور کند؟ کیست که در سخاوت و رحمت الله شک و تردیدی بخود راه دهد؟ ایمان و باور به رحم و شفقت الله در نهاد ما چنان قوی و تزلزل ناپذیر گشته است که کوچکترین شک و تردیدی هم نسبت به آن بخود راه نمیدهیم. چنان واضح و روشن است که هر گز نمیتواند مورد سوال قرار گیرد. از خود هرگز سوال نمیکنیم که چگونه دریافته و آموخته ایم که الله بخشنده و مهربان است. که الله بخشنده چه چیزی ست و چه کس و یا کسانی را مورد بخشایش قرار میدهد؟ آیا الله از گناه و تقصیر کسی نیز میگذرد؟ آیا نخستین را بخاطر دومی عفو مینماید؟ آیا آنها را که از امر و فرمان او تجاوز نموده و یا سرپیچی میکنند، مورد بخشش قرار میدهد؟ آیا بخشش و مهربانی الله، عمومیت داشته و عامه را صرفنظر از کردار و گفتار شان در بر میگیرد یا تنها شامل حال افراد خاصی میشود؟ آیا تاکنون کتاب قرآن را، آنجا که خدا خود را شناسایی میکند، گشوده ایم که الله را دریابیم همانگونه که خود سخن میگوید؟

البته بین آیت الله های حوزه های علمیه و بعضی از فیلسوفان و دانشمندان دانشگاهی اختلاف هست که قرآن کلام الله است و یا محمد در آن کلمات دخل و تصرفی هم داشته است. که گفتار قرآنی، کلام خدایی ست که جهان را به خلقت آورده است (آیت الله سبحانی)، یا کلامی ست که باذن خدا از زبان و اندیشه محمد تراویده است (عبدالکریم سروش). این البته بحثی است که بنا گذارده شده است بر این باور که کلام الهی دارای چنان عمق و معنا و مفهومی ست، ما وراء درک و فهم بشری، چون در هر دو صورتش، کلامی ست آسمانی و الهی. چه الله را سخنگو بدانیم و چه محمد را الله و گوینده بدانیم، تفاوتی ندارد. چون از تقدس کلمات الهی چیزی نکاهد. بهمین دلیل نیز آیت الله حوزه ای و اندیشمند دانشگاهی، باور دارند که کلام الهی چیزی است بیش از آنچه میگوید. در درون و باطنش است که حقایق نهایی را آشکار ساخته است. باید در آن غوطه ور شوی تا بیابی آنچه نهانی ست. در اینکه قرآن کتابی ست آسمانی و در برگیرنده مفاهیمی ماورا دنیای مادی، جنگ و جدلی نیست بین دینداران حرفه ای و یا روشنفکران دیندار. حتی آقای عبدالعلی بازرگان، مانند پدر گرامی شان که از فرمول های مهندسی مانند ترمو دینامیک برای اثبات وجود خدا استفاده میکرد تا آنجا پیش میرود که میگوید از علم کامپیوتر و مغز اطلاعاتی میتوان برای ثابت نمودن وحی سود جست.

اما در بحث کنونی مهم نیست که الله یا محمد است گوینده حقایق نهایی و نهانی در قرآن کتاب آسمانی. آنچه دارای اهمیت است این است که گوینده قرآن همانگونه که خود را توصیف میکند، الرحمان و الرحیم هست و یا بعکس در ذات ش خشم و خشونت نشسته است و کین خواه است و انتقامجو؟

اگر کلام الهی را همانگونه بخوانیم که معنی دهد نه آنگونه که به آن، معانی خود را تحمیل کنیم، دریابیم که الرحمان و الرحیم صفاتی هستند که در آغازین سطر قرآن، الله برای وصف و توصیف نام خود بکار میگیرد، نه برای توضیح و تشریح افعال خود. الله چگونه هست خود را بیان میکند، نه چگونه می باشد خود را.

استاد علامه محمد حسین طباطبایی، مولف تفسیرالمیزان، در تاویل بسم الله الرحمان رحیم، صفت بودن الرحمان و الرحیم را تایید نموده و میگوید که هر دو دارای یک ریشه لغوی هستند و از کلمه «رحمت» مشتق میشوند. وی در ادامه تاویل خود میافزاید:

«از طرفی رحمان چون صیغه مبالغه است بر فزونی و کثرت دلالت دارد و بهمین مناسبت است که گفته میشود رحمان دلالت بر رحمت عامه دارد که شامل تمام انسانها اعم از مومن و کافر میشود و در قرآن هم غالبا بهمین معنی استعمال میشود» (همانجا).

بنا بر تاویل استاد علامه، رحمت الله هم مصداق خصوصی دارد و هم عام. از اینرو بوده است که صفات رحمان و رحیم را برای توصیف خود بکار گرفته است که رحمت خود را هم جنبه عام بدهد و هم جنبه خاص. استاد علامه میگوید الله وقتی میخواهد رحمت خود را شامل عام سازد و همه انسانها اعم از مومن و کافر را در بر گیرد از صیغه مبالغه رحمان استفاده میکند. و وقتی می خواهد رحمت خود را بشکل خاص بکار گیرد الله از صفت مشبهه رحیم استفاده میکند که مخصوص مومنان دانسته اند که دارای استمرار و دائمی ست(۲۰).

این تاویل از نیت الله هرگز بدان معنا نیست که الله بخشنده گناه است و گناهکار و یا عفو کننده خطا است و خطا کار. او دهنده رحمت است، نه بخشنده گناه، به معنی عطوفت و مهربانی، یعنی گذشت و خودداری از تنبیه و مجازات متهم به گناه و گناهکاری. چرا که الله بر کنار است از هر گونه حالات نفسانی و احساسات و عواطف انسانی. در هیچ کجای قرآن ذکری از گذشت و چشم پوشی الله از خطای خطاکار و گناه گناهکار نشده است. بویژه اگر آن گناه از شرک و یا کفر برخیزد. حتی زمانیکه صیغه مبالغه رحمان بکار گرفته میشود که نشان دهد رحمت خدا جنبه عام دارد، به دشواری میتوان باین نتیجه رسید که الله گناهکاران، خطا کاران و یا کافران را مورد عفو و آمرزش خود قرار میدهد. الله پیوسته از عدالت و خصلت کیفر ده خود سخن میراند.

روش استاد علامه طباطبایی در تاویل کلام الهی بر این اساس قرار گرفته است که تنها از عقل و خرد الله در تفسیر آیه های قرآنی استمداد گیرد و عقل و خرد خود را معوق نگاه دارد، مبادا که اصالت سخنان الله به قصد و نیت بشری آلوده شود. باین منظور برای تاویل و فهم هر آیه ای به متن قرآن رجوع نموده و در تایید و تصدیق تفسیر یک آیه به آیه های دیگر استناد میکند. استاد علامه برای تاویل صفات الرحمان و الرحیم الله به دو آیه ۵ و ۷۵ از سوره مریم استناد میکند تا نیت الله را مبنی بر بخشایش عام اعم از مومن و کافر، به ثبت برساند. اولی میگوید: «الرحمن علی العرش استوی» (طه-۵) و یا به ترجمه استاد «خداوند بخشنده بر عرش تسلط کامل دارد». وی در تاویل از این آیه میافزاید که «عمومیت رحمت در اینجا از عمومیت عرش فهمیده میشود». و سپس آیه ۷۵ را شاهد میآورد که میگوید: «قل من کان فی الضلاله فلیمدد له الرحمن مدا» (مریم ۷۵). و یا «بگو خداوند بخشنده مدتی افراد گمراه را مهلت میدهد». که استاد علامه در تاویل آن خاطر نشان میسازد که«چون موضوع سخن افراد گمراه است عمومیت رحمت فهمیده میشود».

استاد علامه فن تاویل را در خدمت گرفته و به الله چیزی نسبت میدهد که هرگز نمیتوان الله را با آن شناسایی نمود. چرا که در این دو آیه نیز بخشندگی، صفت الله است و توصیفگر آنچه الله هست، به آنچه الله عمل میکند و به فعل در میآورد ربطی ندارد. اگر از کلمه «عرش»، معنای عمومیت فهمیده شود، ضمن اینکه یک معنای تحمیلی ست، تعریف کننده فعل سلطه داشتن است. این سلطه الله است که عمومیت دارد، نه بخشند گی او. در آیه بعدی نیز فعل «مهلت دادن» است که عمومیت دارد. الله به گمراهان مهلت میدهد که تسلیم شده و سر اطاعت فرو آورند، آنها را مورد بخشایش قرار نمیدهد. صفت عادل که مخصوص الله است و در سرشت او ست، با عفو و آمرزش مجرم و گناهکار علیرغم تمرد و سر پیچی، سازگار نیست.

کمی گردش در قرآن و یا محلی که الله در آن می زید، این واقعیت را آشکار سازد که بخشایش و مهربانی و عفو و عطوفت الله شمول عام ندارد و تنها شامل حال خواص و یا مومنین میشود. الله ای که در قرآن زندگی میکند از گناه و خطای هیچ بنده ای نمیگذرد. رفتار و گفتار و افکار هر جنبنده ای را الله در دفتر اعمالش به ثبت میرساند که در روز حسابرسی آنرا میگشاید تا کیفر گناهکار و مجرم را معین سازد. الله در قرآن مکرر باین موضوع اشاره دارد که الله کیفردهی است که به هیچ قیمتی حاضر به مصالحه و مذاکره نیست، حتی رشوه و هدیه هم سبب نمیشود در کیفر گناهکاران و مجرمین، کوچکترین تجدید نظری کند. دو آیه در سوره بقره این موضوع را صریح و شفاف بدون هیچ ابهامی بیان میدارد:

در سوره بقره آمده است (آیه ۴٨-۱۲٣) «از آن روز بترسید که هیچکس بجای دیگری مجازات نمیشود و وساطت و توصیه کسی پذیرفته و هدیه و رشوه و جریمه و عوض از کسی گرفته نمیشود و در حق کسی کمکی بعمل نمیآید» (طبقات آیات، خلیل صبری، ص ٨٣٨).

و در همان سوره (آیه ۲٨۱) «از روزی بترسید که همه در آن روز بسوی خدا بازگشت میکنید و هر کس به نتیجه اعمال خود بی کم و کاست خواهد رسید و بکسی اندک ظلمی نمیشود و تبعیضی وجود ندارد» (همانجا ص ٣٨۹).

الله همه را با یک نظر می بیند. این نیست که نیکی ها و بدیها را بدون پاداش و جزا گذارد. هر کس در هر مقام و منصبی، اگر نیکویی کرده باشد یعنی از ظواهر دنیا رسته و فریب دنیا را نخورده و هرگز از اندیشه به بزرگی و عظمت الله و خواری و حقارت خود غافل نمانده بوده باشد، مسلم است، پاداش او بهشت است. اما وای اگر که گناهکار و خطاکار شناخته شوی، باید که راه دوزخ را در پیش گیری و تنبیه و مجازاتی دهشت آور از جمله سوختن در آتش را تا ابد پذیرا باشی، یعنی زنده شوی و بار دیگر بسوزی تا بی نهایت، یعنی نه یکبار بلکه هزاران بار مکرر. میزان تنبیه و مجازات الله بسیار سخت و شدید و بیرحمانه است، ماورای میزان و تصور بشری ست. الله عادل است و کیفر دهنده. فرمانروایی که در روی زمین زندگی میکند، میسوزاند یکبار و نابود میسازد، بود را. اما الله، گناهکار و مجرم را میسوزاند تا ابد. الله در آیه ای از سوره ابراهیم توضیح میدهد که در روز قیامت مثلا کسی که متهم به «لجاجت» شده است یعنی کسی که در شک و تردید نسبت به وجود و هستی الله، اصرار ورزیده است، باید در انتظار چه عقوبتی بوده و چگونه تا ابد در آتش خواهد سوخت:

«وقتی روز قیامت باب محاسبه را باز میکنند هر فرد سر کش لجوج در آنجا سر فکنده و خوار میشود در پشت سرش آتش دوزخ شعله میکشد و آبی که می آشامد کثیف و لجن است. آن آب پلید را مرتبا می نوشد ولی بهیچ وجه تشنگی او را رفع نمیکند- از هر طرف علایم مرگ او را احاطه کرده اما برای آنکه همیشه عذاب بکشد نمی میرد باین ترتیب تا ابد درد و رنج اطراف او را فراگرفته است» (همانجا ص٨۵۹)

به عبارت دیگر خشم و خشونت الله پایان ناپذیر است. قهر او چنان سهمگین است که ترس و هراس را بر سراسر وجود آدمی مستولی و اندیشه مقاومت را در ذهن مخلوق فرمانبر نابود میسازد. در حالیکه الله در تنبیه و مجازات کسی که بر لجاجت اصرار ورزیده است کوچکترین گذشت و نرمشی از خود نشان نمیدهد، آنها را که ایمان آورده و خود را تام و تمام به امیال وی تسلیم نموده اند - یعنی مومنان را پاداش میدهد و رهسپار بهشت میسازد. زندگی ابدی را به آنان می بخشد. در این بهشت است که حوریان باکره پاداش آن مومنان خواهند بود که در راه و بخاطر تحصیل رضایش به جهاد و شهادت پرداخته اند. الله در سوره نساء در حالیکه وعده آرمیدن در بهشت در کنار زنهای زیبا را به مومنان میدهد بر خشم و خشونتی که در انتظار گناهکاران، یعنی کافران است، تاکید میکند:

«آنان که بآیات ما کفر ورزیدند بزودی آنها را در آتش دوزخ سرنگون میسازیم هرچه پوست بدن آنها بسوزد بجای آن پوست دیگری ایجاد میکنیم تا سختی عذاب را کاملا بچشد- خداوند قادر و دارای حکمت است اما آنها که ایمان آوردند و رفتار نیکو پیشه کردند آنها را وارد در بهشت هایی میکنیم که جوی های آب در آن جاری است والی الابد در آن میمانند و دارای زنهای زیبا و پاکیزه ای هستند و در سایه ممتد مرحمت خدا میآرمند» نساء ۵۶- ۵۷ (همانجا، ص٨۴۲).

الله را در واقع باید اول مالک دوزخ دانست، بعد مالک بهشت. در لباس رب العالمین و یا ارباب بهشت و دوزخ است که الله در قیامت دفتر اعمال هر جنبنده ای را میگشاید و با دقت بسیار بحساب هر یک رسیدگی نموده و عقوبت و پاداش همه افراد را صادر میکند. قیامت روز خواندن نامه ی اعمال است. چگونه ممکن است که الله از گناه و خطای کسی بگذرد؟ شک و تردید نسبت به خصلت کیفر ده الله، شک و تردید است به اصل معاد و قدرت الله در باز خواندن بشر به زندگی و روز حساب رسی. اگر قرار بود که الله گناهان و خطاهای مخلوق را ببخشاید، الله چه نیازی برای نگاهداری نامه اعمال بندگان خود داشت. در آن صورت نیز نیازی به روز حسابرسی و یا قیامت نبود. بخشندگی الله، معاد و یا بازگشت مردگان بزندگی برای حسابرسی نهایی را، تهی از معنا و مفهوم و باطل می سازد. اگر بخشایش الله دارای عمومیت باشد و همانطور که کمی زودتر استاد علامه طباطبایی خاطر نشان ساختند که صفت رحمان عام است و رحمت الله به یکسان مومن و کافر را در بر میگیرد، مالکیت الله بر دوزخ را هم بیهوده و غیر ضروری میسازد. اما الله ی که در قرآن زندگی میکند، بخشنده همه و هر چیزی هست، مگر بخشنده گناه و خطا. قدرت الله را باید ناشی از قدرت کیفرخواهی او دانست. او دهنده کیفر است. آنچه مالکیت الله بر بهشت و دوزخ را توجیه میسازد، کین خواهی و انتقام جویی است که در ذات الله نهفته است، نه بخشند گی و مهربانی.

قرآن سرشار از آیه هائی ست مبنی بر اخطار به مشرکین و کافرین و منافقین. آنها را مکرر بدترین و زشت ترین جانوران روی زمین توصیف نموده، ستمکار، ظالم دروغگو و تهمت و افترازن قلمداد میکند. الله پیوسته خبر از عقوبتی هولناکی میدهد که در انتظار کافران و مشرکان است.

قرآن میگوید که مشرکان نه تنها سر تسلیم فرود نمی آورند بلکه مردم را به سرپیچی نیز تشویق میکنند. از همین روی ست که آنها تا ابدالدهر در دوزخ خواهند سوخت.

خداوند کافران و ظالمان را هرگز نمی بخشد و به راهی نمی برد جز راه جهنم که الی الابد در آن خواهند بود و این برای خدا خیلی آسان است- نساء ۱۶۷-۱۶۹ (همآنجا،ص ۲۹۰ ).

هیچ چیز مثل شرک هرگز نمیتواند الله را آنقدر خشمگین و عصبانی سازد. او فرمان صادر میکند که:

هرگز برای خدا شریکی فرض نکن و گرنه به عقوبت و خذلان ابدی دچار خواهی شد- خدای تو حکم فرموده که بجز او دیگری را پرستش نکنید-اسراء – ۲۲ و ۲٣ (همانجا، ص٣۰۵).

الله از داشتن شریک آنقدر بیزار است و تنفر دارد که اگر به اندیشه هر کس که خطور کند انتقام الهی شامل حالش خواهد شد. آیت الله سید عبدالحسین دستغیب در رساله خود «گناهان کبیره» خاطر نشان میسازد که:

اولین گناه کبیره شرک بخدایتعالی است و بکبیره بودن آن، حضرت رسول و حضرت امیرالمومنین و صادق و کاظم و رضا و جواد علیم السلام تصریح فرموده اند بلکه از حضرت صادق مرویست که از هر گناه کبیره بزرگتر شرک بخدا ست (گناهان کبیره،ص ٣۶).

آنچه به شرک میانجامد، اعمالی است مبنی بر فراموشی وجود و حضور الله در اندیشه و در رفتار، از جمله نفی و مقاومت در برابر نظم و فرمان الهی. باینترتیب الله به مخلوق خود در بهترین وجه اش همچون یک رعیت مینگرد که نمیتواند وجودی مستقل و آزاد از مالک داشته باشد. چنین رعیتی البته اعتبار و منزلتی بالاتر از یک برده ندارد. مقاومت و نفی اسارت و بندگی است که شرک خوانده میشود. عدم اعتقاد به معاد، یعنی نفی قدرت لایزال الله در بازگرداندن مردگان به زندگی است که گناه کبیره شمرده میشود، گناهی که سزاوار تنبیه و مجازات ابدیست. الله بنده مخلوق خود را بر زمین گسیل داده است و همه نعمات و منابع طبیعی را برای او فراهم آورده است- رحمت خود را شامل حالشان ساخته است، تا به راهی که الله تعیین و تعریف کرده است زندگی خود را سپری کنند نه در راهی قدم بگذارند که سبب دوری و غفلت از وجود و قدرت لایزال الله شود. آنکس که نتواند زندگی خود را وقف اندیشه به الله کند و به ستایش زندگی و به ارضای خواهش ها و تمناهای درونی بپردازد و از وابستگی وجود خود به وجود الله سر باز زند، مهم نیست در کدام رتبه و مرتبه در دنیا قرار گرفته است، مجازات خواهد شد. کیفر الله فقط فرعون و فرعونیان را در بر نمیگیرد، بلکه هزاران هزار رعیتی که زندگی را دوست دارند و به زندگی عشق میورزند و شیفته زندگی و لذایذ و زیبایی های زندگی هستند نیز در بر میگیرد. الله همین موضوع را در نظر دارد وقتی میگوید:

«بعضی از مردم شرکاء و نظایری برای خدا قائل میشوند و آنها را مانند خدا دوست میدارند در صورتیکه محبت اهل ایمان بخدا از این محبت ها شدیدتر است اما آن مردم ستمکار اگر درست نگاه کنند می بینند که قوه و قدرت در کائنات مخصوص خداست و انتقام خدا از مشرکین بسیار سخت است» - بقره-۱۶۵، (طبقات آیات، ص ۲٨۰).

سخن الله صریح و شفاف است و خصلت خود را که عبارت است از کین و کیفر و انتقام جویی، آشکار میسازد. این خشم و خشونت پایان ناپذیر است که الله به ستمکاران، یعنی آنان که از دیدن قدرتی که تنها میتواند در فترت و ویژه الله باشد سر باز میزنند، ارزانی میدارد. روشن است که الله نه فرمانروایی را نفی میکند و نه آنرا زشت و پلید بشمار میآورد. الله خود در پی فرمانروایی ست، و برقراری نظام تسلیم و اطاعت که ذاتا در خصومت و ستیز است با گزینش و خودمختاری انسانی. در این جا ستمکار را نباید حاکم ظالم و مستبد دانست بلکه هر گونه چرخشی بسوی آزادی است که ظلم و ستم و یا گناه کبیره محسوب میشود در قاموس قرآنی.

الله در جایی دیگر با باطل اندیشان که آنها نیز از نوع ستمکاران هستند، اتمام حجت میکند که به خطای خود زمانی آگاه میشوند که دیگر کار از کار گذشته است و امیدی برای نجات نیست:

در روز قیامت پیشوایان باطل از پیروان خود دوری میجویند و در آن روز عذاب خدا را هم عابد و هم معبود باطل با چشم خود می بینند و تمام وسایل نجات از آنها قطع میشود- بقره-۱۶۶(همانجا، ص۲٨۱).

الله با انسانی که شرک را بر میگزیند، یعنی انسانی که راه خود رود و از ورود به راه مستقیم که الله در پیش پایش گذارده است، سر باز میزند، هرگز سر آشتی ندارد. اگر شرک گناهی ست نابخشودنی و سزاوار چنان عقوبتی ناگفتنی، چگونه میتوان الله را رحمان دانست و رحمت او را عام تعریف نمود. چگونه ممکن است که الله شرک و کفر را بزرگترین گناهان بشمار آرد، ولی برای آن کیفری تعیین نکند و مورد عفو و بخشایش قرار دهد؟ الله همه جا مشرکین و کافرین را دشمنان اصلی خود شناسایی میکند. الله بجای آنکه خود را از کین خواهی و انتقام جویی برهاند خون آنان را که به یکتایی او شک و تردید دارند، مباح ساخته است و مخلوق خود را موظف نموده است که در نابود ساختن آنها به جهاد دست زنند. بر خلاف هر جرمی که ممکن است شامل بخشایش شود، شرک و کفر، هم گناه هستند و هم جرائمی نابخشودنی. نمیتوانی تسلیم نموده خود را به چیزی یا کسی مگر ذات الهی، یعنی که باید بنده خدا باشی. الله دوست ندارد که به کسی دیگری بیش از او عشق به ورزی و یا کسی یا چیزی را بجز او مورد پرستش قرار دهی. الله تسلیم و اطاعت مطلق را دوست دارد. یعنی آنها که خود را باو میسپارند و لحظه ای از اندیشه بوی غافل نمی شوند. آنها که پیوسته و مکرر طلب مغفرت کنند، به وظایف خود عمل نموده و احکام الهی را بانجام رسانند. آنها که خود را در روز ۱۷ بار در نهایت عجز و ذلت به پایش اندازند و حمد الله را گویند.

اگر الله رحیم است به آن دلیل است که مومنان راه او را برگزیده اند و طبق میل او رفتار نموده اند. رحمت و پاداش به آنها، به هیچ وجه الله را بخشنده و مهربان نمیکند. اگر الله از جرم و خطا، گناه و انحراف، که کفر و شرک هم از بزرگترین آنها هست، گذشت، وصف الله نیز به فعل در خواهد آمد، نه تنها الله الرحمان و الرحیم و یا بخشنده و مهربان هست، بلکه رحمان و رحیم هم میشود. الله اما، همچنانکه در رجوع به متن قرآن در یافتیم، هرگز سر آشتی با گناهکار و خطاکار و منحرف، کافر و مشرک و منافق را ندارد. هیچ رحم و مروتی به آنها نشان نمی دهد. شفافیت و صراحت کلام الهی ماورا هرگونه شک و تردیدیست. الله نه تنها از آنان در آن دنیا نمی گذرد و آنها را محکوم به سوختن در آتش سوزان دوزخ تا ابد میکند و از آنان انتقام میگیرد. در این دنیا نیز هرگز امری بر بخشایش و آمرزش گناه گناهکاران و جرم مجرمین در قرآن صادر نکرده است. در این دنیا نیز قصاص است و حد و تیغ و تازیانه، سنگسار است و گردن زدن با شمشیر، بویژه اگر مجرم، کافر و یا مشرک باشد. هدف الله البته تنها تنبیه و مجازات مجرم و گناهکار و جلوگیری از وقوع جرم در آینده نیست، بلکه بر قراری نظامی است بر اساس فرمانروایی و فرمان بری، چنین نظامی تنها میتواند بر اساس جزا و پاداش از یکطرف و قهر و خشونت از دیگر طرف، بر قرار گردد. رحمت و بخشش از یکطرف بیرحمی و کین خواهی از طرف دیگر. فرمانروایی الله تنها از طریق خشم و خشونت و بیرحمی ست که تامین میگردد. الله برای مجازات مجرم در این دنیا نه تنها به ابزاری متوسل میشود که عمیق ترین درد و صدمه را به جسم مجرم وارد کند بلکه به روح و جانش نیز صدمه زده و شخصیت او را به خواری و حقارت و تخریب میکشاند. حکم بریدن دست و پا به جرم سرقت دزدی و یا سنگسار بجرم زنا، نمیتواند بر فرضیه ای جز بر شرور بودن سرشت انسان و عدم امید به بازگشت وی به درستی و صلح جویی و رستگاری، بنیان گذارده شده باشد. انسان متمرد و گناهکار را تا ابد نفرین و محکوم میکند. نیاز الله به تنبیه و مجازات، مثل نیاز فرمانروایی ست که نه در آسمانها بلکه بر روی زمین میزید. خدایی که شرارت در سرشتش نهاده شده نمیتواند بخشنده و مهربان باشد.

در چنین صورتی آیا میتوان از پیروان و جانشینان الله که اریکه فرمانروایی را در انحصار خود در آورده اند، چیزی جز خشم و خشونت و قهر و سرکوب انتظار داشت؟ آیت الله ها و حجت الاسلام های حاکم را باید پیروان صدیق الله دانست. آنها هستند که اسلام راستین، اسلام ناب محمدی را در این دنیا بنیان گذارده اند. بی جهت نیست که آیت الله ها آماده اند که هر هزینه و هرگونه ناملایماتی را تحمل کند تا به اسلحه نهایی در تخریب و ویرانی دست یابند. در پی اجرای منویات الله، مکافات کنند بدون اینکه نیازی به گواه و شاهد باشد. تنها از طریق خشم و خشونت و کین خواهی است که فرمانروایی الله بر قرار و مستقر شود، نه مسالمت و صلح جویی و یا عفو و گذشت و چشم پوشی، که این ناسازگار است با سرشت کیفر دهنده ذات الهی.

ريشه های دشمنی اسلام با ايران



15 قرن پيش، شبه جزيرهء عربستان منزلگاه و موطن قبايل عرب پراکنده ای بود که با سختی، در چادرهای بدوی، يا زير سقف آسمان، زندگی شبانه ای به دور از تابش جانکاه خورشيد استوائی داشتند و به آبگيرها و واحه های کم آب خويش دلخوش بودند. هر قبيله «اله / بت» ويژه ای داشت و اين اله در بتخانه ای، که «کعبه» (به معنی مکعب يا فضای شش ضلعی) نام داشت، در شهری موسوم به «مکه»، نگاهداری می شد. در بين اعراب، اين «بتخانه» محلی برای زيارت ها و گردهمائی های ساليانه ای بود که «حج» خوانده می شد. زائران اين «خانهء خدايان» در موسم حج به مکه می رفتند، به دور «بتخانه» طواف می کردند، و مراسم خاص بجا می آوردند. شاعران بهترين اشعار خود را می خواندند و بهترين هاشان، که بر پوستی يا برگ پهن و خشکيدهء گياهی نوشته شده بودند، بر ديوار «یتخانهء مکه» آويزان می شدند و «معلقه» (به معنی «آويخته شده») نام می گرفتند.
روشن است که شغل «توليت» يا «پرده داری کعبه» شغلی محترم، قدرتمدار و ثروت آفرين بود. پانصد سالی پس از تولد عيسای ناصری، اين شغل به يک عرب قدرتمند به نام «عبد مناف» رسيد. او دو پسر داشت که «هاشم» و «اميه» نام داشتند و فرزندان آنها به نام های «بنی هاشم» و «بنی اميه» در تاريخ شهرت يافتند. با مرگ عبدمناف، و در شرايطی پيچيده و هنوز در خور بررسی، پرده داری کعبه به بنی اميه رسيد و سر بنی هاشم بی کلاه ماند. بنی اميه زمامداران و (در مقياس آن روز شبه جزيره) ثروتمندان مکه شدند و بنی هاشم به کار گل کردن و چوپانی و نظاير آن افتادند.
در پنج قرنی که بين دوران عيسای ناصری و دوران عبدمناف می گذشت، حوادث مهمی در سرزمين های شمالی خاورميانه کنونی (شامل عراق و سوريه و ترکيه و فلسطين و اسرائيل و لبنان امروز)، يعنی در جهان متمدن بالای مدار 20 درجه، اتفاق افتاد که ساختار و چهرهء شهر مکه و، اندکی بعد، کل شبه جزيرهء بی آب و علف عربستان را تغيير داد.
مختصر اينکه دويست سالی پس از اخراج جانشينان اسکندر از ايران، و بازسازی شاهنشاهی کشور، و استقرار نيروهای اشکانی مهری مذهب در منطقهء خاورميانه کنونی، در 60 سال قبل از ميلاد عيسی، سرو کلهء سربازان «جمهوری روم» در اين منطقه پيدا شده و آنها توانسته بودند حاکميت بخش های غربی سوريه و عراق، تا کناره های دريای مديترانه، را از چنگ ايرانيان خارج کنند و يکی از فرماندهان نظامی خود را به حکومت آن منصوب نمايند. و سی سالی مانده به ميلاد مسيح «جمهوری روم»، در پی کشورگشائی های جوليوس قيصر، به «امپراطوری روم» تبديل شده، مجلس سنای روم قدرت های عمدهء خود را از دست داده، و فرماندهان نظامی، بخصوص با تکيه بر توارث خونی، به نام «ديکتاتور دائمی» و «امپراتور»، بر سراسر اروپای زير مدار 60 درجه حکومت آغاز کرده بودند.
در طی دو قرن تسلط بلامنازع ايرانيان بر خاورميانهء کنونی، اروپا به کمک شاهراهی که «جاده ابريشم» خوانده می شد به شرق «عالم مسکون» (چين و ماچين) وصل می شد و بازرگانان مختلف در اين شاهراه ـ که بخش عمده ای از آن هم از خاک ايران اشکانی و هم از خليج فارس می گذشت، بين چين و روم در رفت و آمد بودند. از آنجا که هر شاهراهی با خود رونق اقتصادی و رفاه مادی می آورد، «جادهء ابريشم» نيز شاهرگی اقتصادی محسوب می شد که شرق و غرب ايران را به چين و اروپا وصل می کرد و در سراسر مسير خود شکوفائی و رونق می آفريد.
اما با حضور نيروهای رومی در غرب خاورميانه، عيسای ناصری در عمر سی سالهء خود شاهد آغاز جنگ هائی بين ايران و روم شد که تا ششصد سال پس از به صليب کشيدن او ادامه می يافت. حتی اگرچه 220 سال پس از مرگ او حکومت ايران دست به دست گشت و «ساسانيان» جانشين «اشکانيان» شدند و تا 430 سال بعد بر شاهنشاهی ايران حکومت کردند، اما جنگ های ايران و روم همواره بر سر تملک خاورميانه، بصورتی نامرتب اما مستمر، شعله ور می شد و گاهی اين و گاهی آن به پيروزی می رسيدند.
دوران زندگی عبدمناف، پرده دار بزرگ مکه، مصادف بود با پادشاهی خسرو ساسانی ملقب به انوشيروان (جلوس 531 ـ مرگ 579) که قدرتمندترين شاه اين سلسله محسوب می شد و با مرگ او و آغاز پادشاهی فرزندش، «هرمزد چهارم» (تا 590)، بار ديگر شعلهء جنگ بين ايران و روم بالا گرفته بود.
نتيجهء مهم جنگ های دو امپراتوری شرقی و غربی از رونق افتادن «جادهء ابريشم» بود. در واقع، در صد وپنجاه سالهء آخر شاهنشاهی ساسانی، جبههء جنگ، همچون خطی شمالی ـ جنوبی، از ميان سوريه و عراق گذشته و شاهراه شرقی ـ غربی ابريشم را،بيشتر بنا به تصميم ايرانيان، بسته بود. و بسته شدن اين راه روميان را واداشته بود تا به جستجوی راهی تازه برآيند و به کشف مسيری تازه نائل شوند: بارهای امتعهء آنان را کشتی ها در اوقيانوس هند به بندر «یمن»، در منتهی عليه جنوب غربی شبه جزيرهء عربستان، می رساندند و در آنجا آنها را بار شتر می کردند و کاروان های شتر در کنارهء دريای سرخ به سوی شمال می رفتند، از شهرهای طائف و مکه و يثرب می گذشتند، و به اورشليم و بنادر لبنان در شرق مديترانه می رسيدند. در آنجا بارها ديگرباره به کشتی ها منتقل می شدند و به اروپا می رسيدند. بدينسان، رومی ها، بدون اينکه قدم در قلمرو شاهنشاهی ساسانی بگذارند، به شرق دور وصل می شدند.
ايجاد راه «يمن ـ اورشليم» يکباره شهرک های سر راهی متعددی همچون مکه را بر روی نقشهء دنيا نشاند، و از آنجا که روميان مجبور بودند برای انجام کارهای خود بر نيروی کار محلی حساب کنند، اعرابی که به استخدام روميان در می آمدند معيشت اقتصادی نوينی را تجربه می کردند که تا آن زمان در شبه جزيره عربستان سابقه نداشت. در عين حال، مثل هر تحول اقتصادی نوينی، نخستين اقشار جامعه که بکار در فعاليت جديد مشغول می شوند از جمله قشرهای فرو دست جامعه بودند. از لحاظ ضوابط سنتی، طبيعی بود که بنی اميه کاروان داری را دون شأن اشرافيت مکه بدانند؛ بخصوص که اين کار در پيوند با نيازهای روميان انجام می شد حال آنکه اشرافيت مکه خود را دست نشاندهء شاهنشاهی ايران می دانست و از اين هراس داشت که همکاری با روميان خشم ايران را برانگيزد.
در مقابل اما، خاندان های ثروتمند ديگری دست بکار «حمله داری» (يا حمل و نقل کالا) برای روميان شدند و به ثروت های باد آورده ای رسيدند. از جملهء اين خانواده ها يکی هم خاندانی بود که خديجه (دخت خويلد بن اسد) از آن می آمد. او را بخاطر ثروت و قدرتی که بهم زده بود «اميرة القريش» می خواندند و نقل است که تعداد شتران کاروان های او از مجموع شتران کاروان داران ديگر بيشتر بود. بدين سان اعراب ثروتمند مکه، بعنوان مقاطعه کار روميان، برای آنها کار می کردند و دستمزد دريافت می داشتند.
در عين حال، گسترش کار ايجاب می کرد که اشخاص جديدی به استخدام کاروان داران در آيند و اينجا بود که مردان خاندان بنی هاشم نيز تصميم گرفتند اشرافيت فقرزدهء خود را کناری نهاده و به کار کاروانسالاری برای روميان مشغول شوند. عبدالله، يکی از ده پسر عبدالمطلب بن هاشم، از اعضاء اين خاندان بود که بکار در کاروان های اعراب ثروتمند مشغول شد و در سال 570 ميلادی (9 سال مانده به مرگ انوشيروان ساسانی) در بين راه اورشليم و مکه جان سپرد، در حالی که همسرش، آمنه، فرزندی را در شکم داشت.
اين فرزند محمد بن عبدالله نام داشت که شش ماه پس از مرگ پدر ديده به جهان گشود و به دست پدر بزرگش عبدالمطلب بن هاشم سپرده شد. اما پدر بزرگ نيز چندان نپائيد و آنگاه محمد را به دست عمويش، ابيطالب، سپردند که از راه کاروانسالاری آب باريکه ای نصيب می داشت. محمد که کودکی را در کار چوپانی گذرانده بود، از نوجوانی به کار برای عمويش پرداخت و در کار حمل و نقل تجربه آموخت. شايد از همان سنين باشد که با کاروان عمويش سفرهای متعدد خود را به سوريه و اورشليم آغاز کرده و با کارفرمايان رومی و تهديد دائم ايران برای بازگيری سرزمين های افتاده به دست روميان، و جهان شگفتی آور قرن ششم ميلادی آشنا شده باشد. بسياری از منابع موجود سال 583 (يعنی 13 سالگی او) را زمان نخستين سفرش به سوريه می دانند
اما امر قطعی آن است که به هنگام 22 سالگی، بوسيلهء عمو و سرپرست اش، به خديجه معرفی می شود و بعنوان جوانی قابل اعتماد به استخدام اين بانوی ثروتمند، که در آن زمان 37 ساله بوده و مرگ سه شوهر را بچشم ديده بود، در می آيد. محمد بن عبدالله، بعنوان يکی از مسئولان کاروان های خديجه بکار می پردازد و بزودی رهسپار شامات (سوريه کنونی) و اروشليم در شمال و يمن در جنوب مکه می شود.
هيچکس نمی داند که در اين سفرها، که از بيست و دو تا سی و هشت سالگی اش مرتباً ادامه داشت، او با چه کسانی آشنا شده و، در اواخر قرن ششم و اوائل قرن هفتم ميلادی، در جهان پيچاپيچ خاورميانه چه می کرده است. اما بر حسب برخی از اسناد، می دانيم که او در اين سفرها هم به اهميت حياتی پيوند اقتصادی کاروانداران عرب شبه جزيره با رومی ها پی برده، هم خطر ايرانی ها را (چه به هنگام جنگ با روم و چه در صورت صلح طرفين و گشوده شدن ديگربارهء جادهء ابريشم) برای کار خود و همهء اعراب در گير در کار حمل و نقل امتعهء رومی ها دريافته، و هم با کشيش ها و خاخام های سوريه و فلسطين و «يهوديه» آشنائی و گفتگو داشته ، و هم با تورات و انجيل آشنا بوده است.
و سه سال پس از استخدام شدن در کاروانداری خديجه، اين زن ثروتمند عرب دل به محمد 25 ساله می بندد و به او پيشنهاد ازدواج می دهد. در پی اين وصلت محمد جزئی از پايگاه اجتماعی خديجه و ديگر کاروانداران ثروتمند مکه می شود.
آنچه در خاندان خديجه و پسرعموهايش می گذشته چندان روشن نيست اما، بر اساس دانسته های اندکی که در اين مورد در دست است، می توان گفت که بنظر می رسد اينان نمايندگان و خواستاران برقراری نظم نوينی بوده اند، برخاسته از واقعيت پيدايش قشر کارواندار، که با نظم سنتی و قبيله ای اعراب باديه شبه جزيره و اشرافيت مکه (به رياست بنی اميه) همخوانی نداشته است. حتی گفته شده افرادی از خاندان خديجه به بتخانهء کعبه بی اعتنائی کرده و پيرو دينی يکتاپرستانه به نام «حنيف» بوده اند و خود را از اعقاب ابراهيم پيامبر می دانستند. نيز بنظر می رسد که اشتراک منافع بنی هاشم با اين قشر نوخواسته از يکسو، و دشمنی ديرينهء آنها با بنی اميه، از سوی ديگر، موجب آن بوده است که بين کاروانداران مکه و کاروانسالاران هاشمی مکه نوعی اشتراک منافع و نياز بوجود آمده باشد. بهر حال اشرافيت سنتی مکه دل با ايرانيان داشت و، هراسان و مراقب، حرکات ثروتمندان نوکيسهء کارواندار را می نگريست که در خدمت روميان در آمده بودند.
باری، محمد بن عبدالله، در اواخر دههء سوم عمرش رفته رفته دست از کار می کشد و خلوت گزين و اهل رياضت و مراقبه می شود و روزهائی طولانی را در غاری به نام «حرا» در کوه های کوتاه قد اطراف مکه به تنهائی می گذراند. خبرهای بازمانده از آن روزگار ـ که نمی توان درست و غلط شان را به آسانی ارزيابی کرد ـ چنين می گويند که محمد چهل ساله است (در سال 610 ميلادی، نوزدهمين سال پادشاهی خسرو پرويز ساسانی) که روزی لرزان و عرق کرده از کوهستان به خانه باز می گردد و به خديجه خبر می دهد که جبرائيل، فرشتهء اعظم الله، بر او ظاهر شده و اطلاع داده است که الله او را به رسالت خود برگزيده است. در آن زمان الله يکی از بت های مهم بتکدهء مکه محسوب می شد و از همين رو نام پدر محمد را نيز «عبدالله» نهاده بودند. اما چگونگی تبديل اين بت اعظم به الله مجرد و يکتای قرآنی در ذهن محمد، مسئله ای است که می تواند نقش سفرهای او و تلقينات «حنيفيان» را در او آشکار سازد.
احاديث می گويند که خديجه بلافاصله از اين خبر استقبال می کند و نخستين کس می شود که به اسلام (که معلوم نيست در آن روز چه معنائی می توانسته داشته باشد، چرا که تازه بيش از آن دو سه آيه های نخستين چيزی بر محمد نازل نشده بود) می گرود و بعد از او هم پسر عموی پيامبر ـ علی پسر ابيطالب ـ که ده ساله است پيامبری او را می پذيرد. در هر حال بنظر نمی رسد که اين گزين شدگی برای پيامبری، در حلقهء کوچک خاندان خديجه و ابيطالب امر شگفت انگيز بشمار آمده باشد.
آنها تا سه سال اين موضوع را بر ملا نمی کنند و در واقع بصورت زير زمينی یارگيری کرده و اشخاص مناسب را به پذيرش پيامبری محمد ابن عبدالله فرا می خوانند. اما در سال چهارم که اين دعوت علنی می شود بلافاصلهء واکنش بنی اميه را ـ که پرده داران کعبه و رؤسای مکه بودند ـ بر می انگيزد.
علل اين واکنش روشن است: کافی است به جملهء مشهور «لا اله الا الله» توجه کنيم که، در واقع، شعارمايهء جنگ «قشر اقتصادی کاروانداران و کاروانسالاران» با اشراف سنتی مکه محسوب می شود. اشرافيت مکه حافظ «وضع موجود» ی است که بر محور «بتخانه» يا «اله کده» ی مکه می گردد، و اکنون يکی از اعضاء بنی هاشم و همسر بزرگترين کارواندار مکه همهء «اله» ها را رد می کند تا «الله» خود را جانشين آنها کند. آيا اشراف مکه در اين ماجرا به وجود توطئه ای رومی ظنين شده بودند و در عين حال فکر می کردند خاندان بنی هاشم، با اعلام پيامبری يکی از اعضاء خود، قصد دارد رشتهء امور را از دست آنها بگيرد؟ هرچه بود چنين شد که، بزودی، دودمان و خانواده محمد و معدودی از مکيان که به پيامبری او ايمان آورده بودند به محلی خارج از مکه به نام «شعب ابيطالب» تبعيد می شوند و اجازه رفت و آمد به مکه از آنان سلب می گردد.
محمد اما، پس از نوميدی از تبليغ دين خود در مکه، مسلمانان را به مهاجرت به مناطق مختلف اطراف و تبليغ اسلام در آن مناطق تشويق می کند و، بدينسان، تعداد مسلمانان غير مکی رو به فزونی می گيرد. او، از جمله، می تواند برخی از اعضاء دو قبيلهء عرب را، که در شهرک «يثرب» (مکانی که بعدها به «مدينه» شهرت يافت) ساکن بودند، مسلمان کند.
اما دوران تبعيد مصادف بود با پيروزی های پی در پی ارتش ايران در خاور ميانه. شهرهای سوريه و آناتولی و فلسطين يکی پس از ديگری سقوط می کردند و در سال 618 خبر می رسد که روميان از ايران شکست سختی خورده و راه های رفت و آمد به سوی شمال بسته شده است. براحتی می توان هراس و اندوهی را که بر شعب ابيطالب حکمفرما شده بود مجسم کرد. آنگاه، در «شعب» خبری می پيچد مبنی بر اينکه فرشتهء الله به ديدار محمد بن عبدالله آمده و مژده آور خبری خوش شده است. در قرآن تدوين شده در 40 سال بعد اين آيات را در ابتدای سوره ای که «الروم» نام دارد و سورهء شمارهء 30 قرآن است آورده اند:
«روميان در جنگی که در سرزمين های نزديک انجام شده در هم شکسته اند، اما اين شکست چندان نمی پايد و بزودی روميان پيروز خواهند شد. اين پيروزی، به ياری الله، در اندک زمانی به دست خواهد آمد، چرا که همهء امور به فرمان اوست. و در آن روز قلوب مؤمنين از اين پيروزی شادمان خواهد شد. الله هرکس را بخواهد پيروزی می بخشد و اوست که مهربان و گرامی است. اين وعده ای است که الله می دهد و او هرگز خلف وعده نمی کند».
از شرح و بسط افسانه هائی که در اطراف اين «پيشگوئی» بافته شده می گذرم تا به اين نکته بپردازم که آيات نخستين سورهء «روم» بخوبی نکات زير را روشن می کنند:
1. پيامبر اسلام، اعضاء خانواده اش، و مريدانش، همگی، خود را هم پيوند با روميان و در نتيجه مخالف ايرانيان می دانستند.
2. آنها اخبار جنگ را به دقت تعقيب می کردند و می دانستند که شکست روميان به معنی شکست کار تجاری همهء مکيان نيز هست.
3. سوره روم به صراحت می گويد که الله پشتيبان روميان است و به آنها کمک خواهد کرد تا ايرانيان را شکست دهند. و اين شکست ناشی از وعدهء تخلف ناپذير الله است.
4. همچنين، در اين آيات، قرآن به صراحت می گويد که شکست ايرانيان و پيروزی روميان قلوب مؤمنان (در قرآن دو واژهء «مؤمن» و «مسلمان» به يک معنی است) را شادمان خواهد کرد.
5. بدين سان روشن است که در ديد مسلمانان خداوندشان دوست روميان و دشمن ايرانيان بوده است.
تمام اين مطالب استنساخ شده از سورهء روم را «تاريخ طبری» به سادگی و وضوح تمام، اما با شاخ و برگ های معمول تواريخ اسلامی، چنين باز می گويد:
«...روميان و ايرانيان به سرزمين نزديک پيکار کردند... و روميان منهزم شدند. اين خبر به پيغمبر (ص) و اصحاب وی رسيد... حادثه بر آنان سخت بود که غلبهء گبران را بر روميان اهل کتاب خوش نداشتند. و کافران مکه خوشدل شدند و ياران پيغمبر را شماتت کردند و گفتند: "شما اهل کتاب ايد و نصاری نيز اهل کتاب اند... و برادران ايرانی ما بر برادران کتابی شما ظفر يافتند..." و آيات (نخستين سورهء روم) نزول يافت. و ابوبکر سوی کفار شد و گفت: "از غلبهء برادرانتان بر برادران ما خوشدلی می کنيد؟ به الله قسم که روميان بر ايرانيان غلبه خواهند يافت. و اين گفتهء پيغمبر ماست"...»
باری، زمانی که محمد و يارانش اجازهء بازگشت به مکه را به دست می آورند می بينند که بشدت تحت نظرند، اجازهء خروج از مکه را ندارند، و کار و بارشان را هم از دست داده اند، عدهء مسلمانان هم رو به فزونی ندارد، و حتی کوشش محمد برای خروج از مکه و ديدار با سران شهر «طائف» در جنوب به ناکامی و زخمی شدن او می انجامد و او با زحمت بسيار موفق می شود به مکه باز گردد.
در عين حال امر ديگری هم پيش آمده است: بنظر می رسد که اشراف مکه، با ديدن پيروزی حکومت ايران در اواخر عهد خسرو پرويز و ثروتی که کاروانداری با خود دارد، رفته رفته خود جانشين کسانی شده اند که قشر جديد اجتماعی و اقتصادی را بوجود آورده و به بهانهء جسارت به بتکدهء مکه به تبعيد رفته بوده اند. به عبارت ديگر، دعوائی که به زبان مذهبی انجام می شد در حقيقت ماهيتی کلاً اقتصادی ـ اجتماعی داشت. به همين دليل هم توجه به اين نکته جالب است که قيد «تبعيد مسلمانان به شعب ابيطالب» زمانی برداشته می شود که خديجه و ابيطالب هر دو در سال 520 ديده از جهان فرو می بندند. اين سالی است که محمد بدان نام «سال اندوه» داده است. تقارن مرگ اين دو نفر و اتمام ايام تبعيد خود نشان می دهد که دعوای اصلی اشرافيت مکه ـ به رهبری بنی اميه ـ با کاروانداران اصلی بوده است و نه با محمد. چرا که گمان می رفت، بدون پشتيبانی مهره های اصلی، کار خاصی از محمد بر نمی آيد.
اما درست در زمانی که بنظر می رسيد مسلمانان بازی را باخته اند، محمد تصميم بزرگی می گيرد: حال که ايرانيان با رقيبان مسلمانان کار می کنند، بايد از مکه به سوی شمال بيرون رفت، و بر کمين کاروان هائی که به سوريه می روند نشست و راه آنها را قطع کرد. شاهرگ حياتی که قطع شد پيروزی آسان به دست خواهد آمد.
در سال 621 برخی از مسلمانان يثرب، که دين خود را پوشيده می داشتند، به بهانهء زيارت سالانهء بتکدهء کعبه به مکه می آيند و در ديداری محرمانه با محمد پيمان می بندند که ـ اگر بتواند خود را به يثرب برساند ـ او را پذيرا خواهند شد، سروری او را خواهند پذيرفت، از او محافظت خواهند کرد، به نامش شمشير خواهند زد، و در عوض محمد ورود آنها به بهشت الله را تضمين خواهد کرد. اين پيمان به «پيمان عقبه» مشهور است و اين اعراب در تاريخ اسلام به «انصار» (ياری کنندگان) شهرت يافته اند. دربارهء چرائی و چگونگی آماده شدن آنها برای جنگيدن بخاطر محمد ملاحظات بسياری در کار بوده است که پرداختن به آنها را به فرصتی ديگر موکول می کنم.
محمد در سال 623 (هنگامی که 53 سال داشت) همراه با يکی از نخستين مسلمانان مکه، ابوبکر، که دختر شش سالهء خود ـ عايشه ـ را، در همان سال مرگ خديجه، به عقد رسول الله در آورده بود و پس از مرگ رسول هم جانشين او می شد، شبانه و مخفيانه، از مکه خارج شد. ماهيت اين کار چه بود؟ فرار؟ سفر؟... هرچه بود، مسلمانان آن را همچون مهاجرت پيامبرشان از مکه به مدينه ديده و آن را «هجرت» خوانده اند. آنها سال 623 را مبداء تقويم خويش قرار دادند ـ سال صفری که با ورود محمد به يثرب کليد خورد و اکنون 1385 سال خورشيدی و 1428 سال قمری از آن می گذرد.
داستان محمد و ايرانيان، در ده سال اقامت او در يثرب، خود فرصت و حوصله ای ديگر می خواهد که اگر عمری بود به آن نيز خواهم پرداخت. اما بهر حال می دانيم که در آن شبانهء تف زدهء سال صفر، محمد، با دلی آکنده از دشمنی با ايرانيان و آزرده از شکست روميان و خشم از مکيان و بنی اميه، بر جادهء سنگلاخ مکه به يثرب گام بر می داشت و می رفت تا سرنوشت شبه جزيره و ايران و بخش های عمده ای از جهان را برای هميشه تغيير دهد.

تذکره شیخ العظیم، غلامرضا حسنی





الف.نوازنده

آن نابغه پرسابقه، آن معرفت بی مبالغه، آن شیخ الصادقین، آن رهرو هر نوع یقین، آن معاند سیاستهای پولی و ارزی، آن موافق تراکتور و کشاورزی، آن متقدم کل مجاهدین، آن دشمن لنین و حجاریان و استالین، آن دارنده کلاشینکف، آن داننده رموز پیشه وری و خروشچف، آن پیرو سیاست جنگی، آن مولد خیار و پیاز و گوجه فرنگی، آن زننده داش به هر چه باش، آن به هر جوان گوید اوباش، آن حلال مشکل جوانان از بیکاری، آن مخالف ژل و پیتزا و روزنامه و بیعاری، آن صاحب هر طناب و رسنی، آن رهرو دوگنبدان و ممسنی، شیخنا و مولانا و وتدنا، شیخ العظیم غلامرضا حسنی، از اعاظم فنون سخنوری بود، و در طنز تالی تلو انوری بود و دارنده مقامات لشگری و کشوری بود.

نقل است که چون بدنیا آمد، انفجاری عظیم بشد و صد تن از شیوخ را موج انفجار همی بگرفت و هزارتن از اقطاب بر مین برفتند و صدهزار مرغان هوا بگریختند و ماهیان در ارومیه از هیبت و عظمت آن صدا از دریا بیرون ریختند. و شیخان و اقطاب جمع آمدندی و وی را اطاعت کردندی، چون چاره نداشتند.

شیخ حسن ارموی نقل کناد که شیخنا در عنفوان شباب به کسوت عساگر همی درآمد، از فرط شوق که وی را به سلاح بودی و به صلاح نه، تا کفار و زنادقه به امیری شیخ اسماعیل سیمیتقو، لعنه الله علیه امارت ارومیه بگرفتند و ماجرایی بشد و کرور کرور در آن ماجرا بمردند، پس شیخ به بیابان همی شد و صد روز بیتوته همی کرد تا پیری بر وی ظاهر شد. گفت: چه کنم؟ پیر گفت: به شهر برو و به کسوت علمای علم کیمیا و اسطرلاب و هیئت و نجوم و فیزیخ و دیگر علوم به درآی تا خدمت مردمان کنی. شیخنا بگفت: اینها که گفتی چه باشد؟ پیر لختی درنگ کرده، همی گفت: هیچ، هر کار خواهی بکن.

از شیخنا کلمات عالی نقل است. بگفت: « یخرج العیون الیسار فی الجراید»( ترجمه: ای روزنامه های چپی، چشمتان را در می آوریم.) و بگفت: « انا مخالف الحریه، بیکاز القول الرجل بیر بیر» ( ترجمه: من با آزادی مخالف بوده و هستم، چون انسان آزاد نیست و فقط خدا آزاد است و حرف مرد هم یکی است، مگر اینکه زن باشد.) و بگفت: « ما به جای ادون یارارام اینقدر نفت مصرف بسوزانیم؟»( ترجمه: وقتی هیزم می توانیم بسوزانیم چرا نفت.) و بگفت: « من از بین هاشمی و احمدی نژاد، به هر دو رای می دهم، چون هر دوتا را قبول دارم.» و تلامذه نقل کردند که هر جمعه کرور کرور ملت اسلام از بلاد مختلفه در نماز وی حاضر شده و آنان که ایمان داشتند، کافر و آنان که کافر بودند، ایمان همی آوردند.

شیخ جوادالموسوی نقل همی کناد که نزد شیخنا برفتم و دیدم که شیخ بیل همی زند و عرق از سر و روی او چنان است که رودی شده است و چندین کشتی در آن روند، گفتم: شیخ! چه گویی از بابت جراید؟ گفت: چپی. گفتم: چه گوئی از بابت حجاریان؟ گفت: کمونیست. گفتم: چه گوئی از بابت خاتمی؟ گفت: از همه بدتر بود. گفتم: مردمان چه کنند؟ گفت: کشاورزی. گفتم: آمریکا چه باشد؟ گفت: کافر. گفتم: با آن چه کنیم: گفت: جنگ. گفتم: اصلاح طلب چه بود؟ گفت: حیوان. گفتم: مجلس چه باشد؟ گفت: چند نفر بیکار. گفتم: تلویزیون چه باشد؟ گفت: فسق و فجور. و هر سووال که کردمی فی الفور جواب بگفت، چنان که افلاطون و سقراط هم آنقدر ندانست.

نقل است که چون به عزرائیل فرمان رسید تا جانش بگیرد، پرسید: نامش چیست؟ بگفتند: غلامرضا حسنی. عزرائیل از هیبت نام او در دم جان داد و اکنون شیخنا زنده است، رضی الله عنه

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

قوانین ازدواج در زرتشتیت


خشن اتره اهورامزدا
درود بر همه انسانهای راستین خدای دانا از هر رنگ و نژادی
در نمونه قباله زناشوی در زبان پهلوی که مربوط به سده 13 میلادی است و نماینگر مراسم ایران پیش از اسلام است این نکات به چشم میخورد

1_رضایت عروس و داماد به پیوند
2_رضایت پدر و مادر عروس
3_اعلام مشارکت دادن عروس به اداره قسمتی از امور مالی خانوادگی توسط داماد
4_تعهد عروس به کدبانوی,فروتنی,فرمانبرداری و احترام به همسر و پیروی از دین بهی
و تعهد داماد به گرامی داشتن همسر,نگاهداری و پشتیبانی و ارج گذاشتن به او, و شناختن فرزندان به عنوان فرزندان قانونی خود
5_سفارش موبد مجری مراسم به عروس و داماد که همیشه راه خدا و پیامبر( راه اشا ) را پیموده و احترام به پدر و مادر دو طرف و حق استادان را محفوظ دارند به درویشان و ناتوانان و خویشاوندان نادار کمک کنند واز خویشاوندی با انان شرم نکنند
6_سفارش موبد به عروس و داماد به اینکه در این جهان و در جهان دیگر,همسر و نیز خانواده(پدر و مادر و برادر و خواهر) همسر را در خانه با جان و عشق و پیمان خود پذیرند
7_سفارش موبد به داماد که پیمان گذارد که همسر خود را مالک تن و جان و مال و خان خود کند به او رشک نبرد او را از گرسنگی و تشنگی وسرما و گرما دور نگه دارد او را مجبور به تنهای و مردم گریزی نکند

در ایین زناشوی در ایران, داماد لورک و شیرینی و عروس انار شیرین و پارچه سبز و تخم مرغ و قیچی می آورند در پایان مراسم تخم مرغ را از بالای خان بیرون اندازند بدان معناکه پدر عروس تمام اختیار خود را با یک تخم مرغ به داماد صلح میکند قیچی علامت گشایش کار است و پارچه سبز نشان سر سبزی و شادمانی
لورک نشان فراوانی و فراخ روزی انار شیرین نشان آرزوی فرزندان بسیار و شیرینی برای شیرین کامی و لذت و خوشی است

در ایین زناشویی موبد چندین بار می گوید که:
دختر و پسر به هم تنی و هم روانی به یکدیگر داده شده اند که هم در زندگانی این جهان و هم در سرای دیگر در ابدیت به هم وابسته و پیوسته باشند و حقوق و کام هر دو یکی است

اشو زرتشت به دختران و پسران تازه پیوند بسته چنین اندرز میدهد :
ای تازه عروسان و ای تازه دامادان دین را درست دریافته, راه زندگی را با منش نیک بپیمایید,بکوشید در راه راستی و درستی از همسر خود پیشی گیرید تنها در چنین حالتی است که زندگانی پدید آمده از پیوند همسری بر هر دوی شما شادی بخش بوده و با کامیابی دمساز خواهد بود

بنا به گفته هرودوت:
در زمان هخامنشیان دولت به مردم کمک مالی میکرد تا بتوتنند همسر برگزینند
داشتن فرزند هم اهمیت داشت پادشاهان هخامنشی به خانواده هایی که فرزند بسیاری داشتند جایزه میدادند

سن همسری برای دختر و پسر هم مساوی و پانزده سال بوده است
_________________
راهی که می روم اندیشه ام و حسم نشان داده و من اشتباه نمی روم چون وجدانم در ارامشه babak from canada for ariss rognan

چرا ایران عرب نشد


زمانيکه ايران، پس از 1300 سال فرمانروائي در پهنه هاي جهان ، بدست باديه نشينان تازي از پاي در آمد ، تاريکي دهشتناکي به تمام ديار آن رخنه کرد، در نخستين سده آن دوران سياه، خود برتر انگاري تازيان پيروز و تحقير روزانه ايرانيان به بالاترين مرزهاي خود رسيده بود . سرداران عرب مانند حجاج بن يوسف ، يزيدبن مهلب و قتيبه دهها هزار ايراني را قتل عام کرده بودند . گرفتن مالياتهاي سنگين همگاني و مالياتهاي سرانه ويژه بنام « جزيه » از کساني که از پذيرفتن آئين آنان سرباز زده بودند کمر ايرانيان را شکسته بود.
تازيان نژاد پرست نيمي از کارمزد روزانه دهقانان ايراني را که آنها را « موالي » مي ناميدند نصيب خود کرده بودند و آنها را پياده در حاليکه خود سوار بر اسب يا شتر بودند به جنگهاي گوناگون براي تسخير ملل ديگر ميبردند . پارسي گوئي را تحقير ميکردند و ايرانياني را که به عربي گفتگو نميکردند « عجم » بچم «گنگ» لقب داده بودند . تازيان تمام مشاغل مهم اداري را با اينکه هيچگونه اطلاعي از آن نداشتند نصيب خود کرده بودند.


تاريخ دان ابوالفرج اصفهاني درباره تحقير بيش از مرز ايرانيان مي نويسد«زماني که زني عرب با مرد ايراني ازدواج کرد حاکم مدينه ماموري فرستاد و آن زن را ناگزير کرد که از شوهرش طلاق بگيرد . سپس فرمان داد به آن مرد دويست تازيانه زدند که بميرد».

در آن دوران سياه ، هزاران هزار کتاب خطي و نقاشي شده يعني گنجينه سده ها پندار و انديشه ايراني در آتش سوخته يا به آب بسته شده بودند. در خراسان دو قبيله عرب ، يماني و مفر ، که پس از پيروزي تازيان به آن ديار کوچ کرده و قدرت را در دست گرفته بودند ، به نوشته ابن خلدون تمام ايرانيان را از مقامهاي اداري بر کنار و جاي آنها را به اعراب دادند. در برابر اعتراض ايرانيان دو هزار نفر را با يک شبيخون سر بريدند . تمام نوشته هاي رسمي و اداري به عربي نگارش ميشد و پارسي نويسي را گناهي نا بخشوده مي شمردند . بسياري از ايرانيان از ترس تحقير يا کشته شدن نامهاي عربي براي خود گزيدند و با زباني نيمه پارسي و نيمه عربي با يکديگر گفتگو ميکردند . همين ترس باعث شد که به هر عربي ، حتي از پائين ترين قبيله « سيد » به چم « آقا» لقب دهند.

در چنين شرائطي بود که در سده هشتم ، بزرگترين نخبگان ، خردمندان و دلاوران ايراني براي بازسازي آبرو و حيثيت بر باد رفته خود و براي رهائي فرهنگ و آئين تحقير شده خود بوسيله مشتي عرب بياباني که دانشي جز غنيمت گيري و تاراج نداشتند در جنبش رهائي بخش گرد آمدند که بعد ها بنام « جنبش آزادگان » يا « نهضت شعوبيه » شناخته شد. «جنبش آزادگان» نخستين قيام ملي ايرانيان در برابر آئين بدوي و تحميلي تازيان و آنهمه سرافکندگي بشمار ميآيد.


نخستين اقدام سياسي جنبش آزادگان


پس از تسخير ايران بوسيله عمربن خطاب دومين خليفه مسلمانان ، تعداد زيادي از شخصيتهاي صاحب مقام و خردمند ايراني به اسارت به مدينه برده شدند .

» جنبش آزادگان » با ايجاد ارتباط با اسراي ايراني در مدينه در همان زمان نقشه قتل عمر را طرح ريزي کرد و آنرا بدست « پيروز پارسي » که تازيان به او « ابو لولو » ميگفتند به اجرا گزاشت.
معدوم کردن عمر نخستين واکنش مهم سياسي از سوي ايرانيان پس از تسخير ايران بدست تازيان بود . واکنش تازيان در برابر اين اعدام سياسي بسيار شديد بود . آنها به انتقام خون عمر تعداد زيادي از ايرانيان از جمله هرمزان سردار معروف ساساني را که به اسارت در آمده بود کشتند . اين کشتارها باعث شد که ايرانيان بيش از پيش بيکديگر نزديک گشته و چندين سازمان سياسي ـ نظامي بر عليه تسلط تازيان پي ريزي کنند .

تسخير ايران بوسيله عمر و کشتار بي رحمانه تازيان تخم کينه اعراب بويژه عمر را در دل ايرانيان کاشت. « جنبش آزادگان » اين مورد ويژه را سر آغازي براي بهره برداري سياسي ـ فرهنگي ـ نظامي خود کرد. آنها عمر را نماد هر گونه پليدي و پستي و زشتي به ايرانيان معرفي کردند و تخم کينه او را در دل هر ايراني پروراندند . بهمين جهت ايرانيان براي سده ها هر سال « عيد عمر » بر پا کردند و مجسمه کاهي يا پارچه اي او را سوزاندند و براي هر واقعه بدي که به آنها روي ميداد « لعنت به عمر » مي فرستادند . اين رسم بگونه اي ريشه اي در فرهنگ ايرانيان جاي گرفت بطوريکه تا زمان ما هنوز ايرانيان ، از هر طبقه اي که باشند، عيد عمر سوزاني بر پا ميکنند و لعنت به عمر مي فرستند.


گسترش » جنبش آزادگان «


در آغاز حکومت خلفاي بني اميه کم کم « جنبش آزادگان » گسترش پيدا کرده بود و بسياري از نويسندگان ، انديشمندان ، شعرا و سرداران ايراني به آن پيوسته بودند. شاخه هاي گوناگوني مانند « گروه تسويه » که هم ترازي ومساوي بودن ملل زير ستم اعراب را با اعراب تبليغ ميکردند ، يا « زنديک ها » که تازيان بآن زنديقه ميگفتند و بازگشت به آئين ايرانيان و زند و اوستا را تبليغ ميکرد بوجود آمد.
يکي از نقشهاي « جنبش آزادگان » ياري دادن به هر گروهي چه ايراني و چه عرب که بر عليه حکومت بني اميه بر مي خاستند بود. در رابطه با اين نقش يکي از اعضاي جنبش که «بشکست» ناميده ميشد در مدينه به آموزش دانش فلسفه اشتغال داشت ، شورش « خوارج » را با کمک عده اي از اعراب پي ريزي کرد. او سرانجام بوسيله ماموران خليفه اموي دستگير و به قتل رسيد.

از نقشهاي ديگر و خيلي مهم «جنبش آزادگان» مقابله با از خود برتر انگاري اعراب و تحقير ايرانيان بود. در رابطه با اين نقش شاعران ايراني از آغاز به ستايش و ياد آوري از فرهنگ منهدم شده خود که در حال فراموش شدن بود، کردند و باديه نشينان عرب را خوار شمردند.

نخستين شاعري که در بزرگداشت فرهنگ ايران و در مقابله با از خود برتر انگاري اعراب داد سخن داد« اسماعيل يسار » بود که شعري در ستايش ايرانيان و فرومايگي اعراب در برابر هشام بن عبدالملک خليفه اموي خواند. آن خليفه بگونه اي بخشم آمد که گفت سزاي آن که به پادشاهان کافر خود افتخار نمايد مرگ است و دستور داد تا يسار را به آب انداخته و مبادرت به خفه کردن او کنند . يسار يکي از نخستين اعضاي جنبش آزادگان بود و با عمل دلاورانه خود نشان داد که نبرد ميان پيروان اهورا مزدا و و پيروان دروغ و فريب درمرحله آغاز خود است و تا پيروزي کامل اهورا مزدا ادامه خواهد داشت . او در يکي از بيت هاي خود به خليفه مسلمان گفت :« ما دختران خود را تربيت ميکرديم و آنها را تا مقام شاهي ميرسانديم و شما زنده بگور ميکرديد« .

»گروه تسويه« شاخه زيرزمين» جنبش آزادگان « براي رسوا کردن خود برتر انگاري اعراب و در هم کوبيدن دولت بني اميه و جلب کساني که بضرب زور مسلمان شده بودند بطرف خود، انديشه هاي خود را موافق با برخي از آيات قرآن ساخته و ترويج ميکردند . آنها ميگفتند که مطابق با حديث نبوي » عرب هيچ برتري به عجم ندارد مگر به پرهيز گاري » و در قرآن آمده که « هيچ يک نزد خدا به ديگري برتري ندارد مگر به تقوا .«

رواج نام يا شعار « تسويه » که به چم هم ترازي و يا برابر ساختن است ، سبب شد که مردم ناراضي و ملتهاي غير عرب زير ستم نژاد پرستي تازيان ، دستاويزي براي ابراز عقايد خود پيدا کنند و بدان وسيله به مخالفت با خلفاي مسلمان بني اميه برخيزند . همچنين به آنان جرات داد تا گام از اين دايره فراتر نهاده و نه تنها ادعاي برتري اعراب را به مسخره بگيرند بلکه براي ملتهاي ديگر هم نسبت به تازيان برتري قائل شوند و بگويند اعراب از هر قوم بدوي هم پست ترند. « جنبش آزادگان » نه تنها از ايرانيان بلکه از تمام ملتهاي ديگر در برابر تازيان دفاع ميکرد و ميگفت که عرب نه هنر دارد ، نه فرهنگ . آنها مانند گرگان خونخوار طايفه به طايفه به جان هم مي افتند و خون هم را مي ريزند ، زنان و مردان يکديگر را به اسارت گرفته و در بازار برده فروشان به حراج مي گزارند.


شاخه ديگري از « جنبش آزادگان » بنام زندکيها ( پيروان زند اوستا ) که اعراب به آنها زنديقه ميگفتند آشکارا با اسلام مخالفت نشان ميدادند .

از بزرگترين کارهاي « جنبش آزادگان » در مبارزه با تازيان، نوشتن و تاليف و انتشار کتاب بود. از مهمترين آنها کتابهاي آئين نامه ، خداينامه ، تاج ، کاروند ، پند و اندرزهاي بزرگمهر ، پيمان اردشير ، جاودان ، ويس و رامين ، هزار انسان ، ترانه هاي خسرواني و مزدک نامه بود. کتابهاي گوناگوني در رد آئين و ويژگيهاي اعراب نوشته شد. کتابهاي علان شعوبي ، سعيدبن حميد نخبتگان ، هيثم عدي و ابو عبيده راويه را در اين زمينه ميتوان نام برد. از اين کتابها هيچ کدام تاکنون به ما نرسيده ، شايد هم تازي پرستان تمامي را نابود کرده باشند اما درباره آنها در کتابهاي اغاني ، عقدالفريد ، مقريزي ، مروج المذهب ، الفهرست و بيان التبين سخن رفته است . لازم به يادآوري دوباره است که اين کتابها تمام بعربي است چون همانگونه که گفته شد ، پارسي نويسي را تازيان گناه نابخشودني ميدانستند و از انتشار هر کتابي به پارسي جلوگيري ميکردند. کتابهاي پارسي يادآوري شده در پيش ، بگونه اي زيرزميني پخش ميشدند. شعوبيان ، بسياري از کتابهاي پارسي را براي نشان دادن فرهنگ والاي ايران به تازيان به عربي برگرداندند . ابن مقفع که يکي از بزرگترين و نامدارترين عضو جنبش آزادگان است آنچه توانست از کتابهاي ايراني را به عربي برگردانيد. از ميان آنان ميتوان از کتاب ماني حکيم و برزويه حکيم نام برد. ابن مقفع با نوشتار کتابهاي بيشمار، هم تازيان را به ارجمندي فرهنگ ايرانيان آشنا کرد و هم ايرانيان را به ياد دوران شکوهمند جهانداري و تمدن و فرهنگ نياکان خود انداخت و روح پهلواني و عشق به آئين هاي ديرين را در دل هاي ايشان دميد و با ترجمه و انتشار کتابهاي انديشمندان ايراني براي نخستين بار فن استدلال را در زبان عربي رواج داد . سرانجام اين انديشمند بزرگ به جرم عضويت در جنبش آزادگان بدستور مهدي خليفه عباسي با وحشي گري قطعه قطعه و در آتش سوزانده شد . از ديگر اعضاء انديشمند جنبش آزادگان که کتابهاي گوناگوني بر ضد آئين تازيان و در باره فرهنگ درخشان ايران نوشتند ، اشخاص زير را ميتوان نام برد : ابو عبيده معمر مثني ، هيثم ابن عدي ، ابو عثمان سعيدبن بختگان ، ابو عبيده راويه ، علان شعوبي ، سهل بن هارون دشت ميشاني ، ابو اسحاق ابراهيم بن ممشاد اصفهاني و تا حد کمتري ابوالحسن مهيار ديلمي . اگر خوانندگان ارجمند مي بينيد که بيشتر اين نامها عربي است باين دليل است که در ايران تسخير شده ايرانيان نميتوانستند نام ايراني براي خود برگزينند . آنها تنها در دهکده هاي دور دست که نسبتاً از گزند تازيان و بعدها تازي پرستان در امان مانده بود هنوز ايرانيان آزادي گزينش نامهاي ايراني را داشتند .
در سده دهم ، جنبش آزادگان به اوج قدرت خود رسيد . انديشمندان و دلاوراني که اين جنبش را پي ريزي کرده بودند مي بايست بخود ببالند چون آنها به آرمان خود يعني نجات زبان و فرهنگ پارسي رسيده و از عرب شدن يکپارچه اي ايران جلوگيري کرده بودند . نامدارترين عضو جنبش آزادگان فردوسي توسي بود که با شاهکار جهاني خود شاهنامه براي هميشه زبان و فرهنگ و تاريخ ايران را از تازيان نجات داد. پس از سده يازدهم با از ميان رفتن دليل وجود جنبش آزادگان ، اين جنبش هم کم کم غروب کرد و مشعل فروزان خود را به خرم دينان و سپس هزار فرزانگان سپرد
نگارش. اریس رگنان

حمله اعراب به ایران


درود بر همه ايران دوستان



تازيان پس از ورود به داخل ايران شروع به کشتن مردم بي دفاع شهرها کردند. تمامي گنجينه ها را غارت کرده و به مرکز خلافت فرستادند.در برابر سيل هجوم تازيان شهرها و قلعه هاي بسياري ويران گشت خاندانها و دودمانهاي بسياري بر باد رفت. اموال توانگران را تاراج کردند و غنايم و انفال نام نهادند. دختران و زنان ايراني را در بازار مدينه فروختند و سبايا و اسرا خواندند.از پيشه وران و برزگران که دين مسلماني را نپذيرفته بودند باج و ساو گران به زور گرفتند و جزيه نام نهادند. و همه اين کارها در سايه شمشير و تازيانه اعراب انجام مي گرفت. درباره رفتار و کردار اين فاتحان نيز موارد شنيدني بسيار است: در تجارب السلف برگ 30 مي خوانيم که شخصي عرب پاره اي ياقوت يافت که بسيار گرانبها بود. شخص ديگري که ارزش آن را مي دانست ياقوت را به هزار درهم از او خريد. وقتي به او گفتند ياقوت را ارزان فروخته اي گفت اگر مي دانستم بالاتر از هزار عددي است آنرا طلب مي کردم!! همچنين مي خوانيم که گروهي از اعراب به کيسه اي پر از کافور دست يافتند و پنداشتند که نمک است. کمي از آنرا در ديگ ريختند. مزه غذا تلخ شد. خواستند کافور را به زمين بريزند اما شخصي که ارزش کافور را مي دانست آنرا به کرباس پاره اي از آنان خريد


ariss

اسلامزدگان به کردار دشمن ایرانیان هستند




نگارش:مردو آناهید هر سخن یا گفتاری می تواند در گستره-ی ویژه-ای، که ما آن را آزموده-ایم، راست و درست باشد. ولی ما سخنان و گفتارها را در هر پهنه-ای نیآزموده-ایم. سخنان دروغ هم می توانند، در پندارهای واژگون، درست پنداشته شوند.

نمونه-ای راست و ناراست: " هرکس به تنهایی کم توان است"، این سخن در همه جا درست نیست. آسان تر است که یک کس دانش و توان خودش را خودش آزمون کند. زیرا بیشتر نیازهای انسان در خور توان او هستند.

در جامعه-ی ایران انبوه مردم، به زور، از ترس یا از نادانی، عبد الله و سرکوب ولایت فقیه هستند. ولی هر کس می تواند به تنهایی، جدا از عقیده-ی حاکم بر اجتماع، اندیشه-ای آزاد داشته باشد و با خرد خودش زیبایی و زشتی-ها را شناسایی کند.

برای انبوه مردم بسیار دشوار است که بتوانند همگی، در یک راستا، زشت یا زیبا، نیک یا بد، راستی یا کژی را شناسایی کنند. ولی برای هر کس، که شک ورز و گستاخ باشد، آسان است که خرد خود را، از بندهای عقیده-های پوسیده، رها سازد و آزادانه پدیده-ها و ارزش های اجتماعی را بررسی و ارزیابی کند.

هر ایرانی می تواند به تنهایی یک کس باشد ولی همه-ی مسلمانان با ایمان، که برده-ی ولایت فقیه و گماشته-ی ایران ستیزان هستند، همگی با هم هیچ کس هستند. زیرا هیچ یک از آنها انسانی آزاد، یعنی خودش، نیست بلکه مخلوق الله است. همه-ی آنها در بند ایمان گرفتارند و نمی توانند خودشان خوب یا بد را شناسایی کنند.

درست است که مسلمانان، با زنجیر ایمان به هم بسته شده-اند، آنها می توانند توفانی از خشم بشوند و هزاران انسان را در یک روز گردن بزنند. ولی یک خردمند این زور را، توان آگاهانه-ی انسان نمی شمرد. زیرا در زمینلرزه یا گسترش یک ویروس یا انفجاراتمی بسیاری از مردم جان می بازند. توفان مرگ آور برخاسته از فرهنگ مردم نیست.

بهره-ای که می خواهم از این پیشگفتار برداشت کنم این است:

اگر می پنداریم که ما به تنهایی نمی توانیم میهن مان را از چنگال فرومایگان بیگانه آزاد کنیم، اگر انبوه مردم ایران، در دود زهرآگین اسلام، از خودبیگانه شده-اند و به بردگی-ی الله درآمده-اند. اگر هر اندیشه-ای که از خرد انسان برخاسته باشد، در خشم شریعت اسلام، می خشکد. اگر دیوار ترس و بی داد، دیدگاه ما را، از دیدن راستی دور داشته است. ولی با همه-ی این شوربختی-ها، هر کس می تواند بندهای خرد خود را از چنگال ایمان به شریعت پاره کند و دستکم در درون خود آزاد باشد و آزادانه بیندیشد.

حکومت اسلامی با همه-ی نیروی خود می کوشد که کسی آزادانه نیندیشد، نه این که همه اسلامی اندیشه کنند، بلکه هر کس بند خرد خود را به عقیده-ای بسپارد، که آن عقیده، بر خرد او حاکم باشد. روشنفکران اسلامزده، که خوداندیشی را فراموش کرده اند، از همین دیدگاه به فرمانروایی می نگردند.

بیشترین این روشنفکران گفتار دیگران را، بدون آن که درون مایه-ی آنها را بشناسند، بازگو می کنند. این کسان آزادی و دموکراسی را در این می پندارند، که هر کس آزاد است تا از هر عقیده-ای، از هر حزبی یا از هر کسی، که خوش دارد، پیروی کند. یعنی هر کس آزاد است که به بردگی-ی عقیده فروشانی که خودش می پسندد درآید، هر کس آزاد است که برده دار، ارباب، شبان و مولای خود را خودش برگزیند.

آنها نیازی نمی بینند که انسان آزادانه با خرد خودش بیندیشد. زیرا آنها، از راه ایمان، ناخودآگاه می پندارند که انسان نادان است و نمی تواند خودش زیبایی و زشتی را شناسایی کند.

در دیدگاه این روشنفکران دموکراسی، سامان کشور آرایی نیست، بلکه حکومتی است که در آن، اندک شماری عاقل، نه دانا، احکام خود را، بر انبوه مخلوق پراکنده، نه آزادگان، امر کنند. یعنی حکومتِ مخلوق عاقل بر بردگان غافل. مخلوق عاقل آزاده-ای خردمند نیست، مخلوق بندگی می کند تا برای خالق بردگانی را به بند بکشد.

( معنای حکومت، حکم، حاکم، خالق، مخلوق با مینوی فرمانروایی، فرمان، فرمانروا، آفریننده، آفریده برابر نیستند)

حکومت اسلامی، با احکام شریعت بر مردم حکم می راند، او ابزاری بهتر از دروغ-های اسلامی ندارد که بتواند مردم را در بردگی به پروراند تا اسلام را بر دوش آنها استوار دارد.

حکومت نیازی ندارد که همگان مسلمان با ایمان باشند بلکه او بیشتر نیاز دارد که کسی پیوندی با خویشتن نداشته باشد. هنگامی که ایرانی از خویشتن بریده شد، خواه ناخواه، او برده داری یا بُتی را می جوید تا از او اطاعت یا او را عبادت کند.

این است که در دوران حکومتهای اسلامی هر اندیشمند یا دانشمندی که در ایران پیدایش یافته است یا او را کشته-اند یا نگذاشته-اند که کسانی سخن او را بشنوند. در این زمان، جباران و مکاران اسلامی، دوباره دانشمندانی چون پورسینا، رازی و بیرونی را، که در شریعت اسلام مرتد خوانده شده-اند حتا جان برخی از آنها را گرفته-اند، مسلمان می کنند و از نام آنها پوسته-ی ننگین اسلام را آرایش می دهند.

برای اسلام بسیار سود بخش است که جهانیان از اندیشمندان ایران به بزرگی یاد کنند و آنها را دانشمندان اسلامی بنامند. ولی برای اسلامفروشان بسیار زیان آور است، اگر آشگار گردد که این کسان چه اندیشه-ای داشته-اند و چرا آنها " مرتد" شناخته شده بودند.

مجاهدین بیابانگرد، از زمانی که ایرانیان را سرکوب کرده-اند، با خشنوت بسیار کوشیده-اند که نشانه-های ایرانیان را نابود سازند و آنها را از یاد تاریخ بزدایند. این نامردمان بی فرهنگ، هر ارزش فرهنگی، که توان نابود کردن آن را نداشته-اند، آن را واژگون و به زهر اسلامی آلوده کرده-اند.

با همه-ی خشمی و زوری که در این راه به کار برده-اند، خشمآوران نتوانسته-اند که پیوند همه-ی یادمان-های فرهنگ ایران را پلید کنند. زیرا برخی از این ارزشها در هسته-ی واژه-ها و بُن داده-ها خاموش آرمیده-اند. دیگر نوشتارهایی که برون از دسترس این فرهنگ ستیزان بوده-اند، یا سنگ نوشته-هایی بوده-اند که مجاهدین نه هوش خواندن و نه توان ویران کردن آنها را داشته-اند. همچنین نگاره-های هنر، دست ابزارها و نشانه-هایی که در زیر یا رویه-ی ویرانه-ها برجای مانده-اند.

افزون بر این، سرشت میهن پروری و بیزاری از بیابانگردان مهاجم است، که ناخودآگاه در درون هر ایرانی، که او اکنون از خود بیگانه شده است، گرم ولی خاموش به جای مانده است.

از این روی حکومت اسلامی بر آنست که میهن ایرانی را به مملکت اسلامی پایدار سازد تا مردم ندانسته مهر به ایران را به سوی دشمن خود، اسلام، روان کنند. از سویی هم بیزاری از جهادگران را، که از ستم و خشم مجاهدین اسلام برخاسته است، ناخواسته و ندانسته بر فرمانروایان پیشین ایران فرود آورند.

کتاب هایی که ایرانیان اسلامزده، از زبانهای بیگانه به فارسی بر گردانده-اند، دانسته و آگاهانه به ناراستی آلوده و بی ارزش کرده-اند. مسلمانان با ایمان، قرآن را هم، به هر زبانی که برگردانده-اند، به دروغ آلوده کرده-اند.

کسانی که به علم و قدرت الله ایمان دارند، از بازگو کردن آیات زشت و اوامر پست الله پرهیز و به ناچار قرآن را هم با دروغ بزک می کنند و خود را به لعنت اللهی گرفتار می سازند. (الله علم دارد نه دانش، قدرت دارد نه نیرو)

اسلامزدگان از راستی و درستی بیزارند، آنها میزانی برای سنجش ندارند که بتوانند زیبایی و زشتی را شناسایی کنند، آنها از کتاب-ها و بنداده-هایی سخن می گویند که حتا نمی دانند در چه زمانی، به چه دبیره-ای و به چه زبانی نوشته شده-اند، آنها نوشته-هایی که در دسترس دارند، با کژی و نادانی، بازنویسی و تک رار می کنند. این است که همه-ی نوشتارهای تازه به رنگ دروغهای کُهنه آلوده شده-اند.

شگفتی نیست، که ایران ستیزان، ارزش-های فرهنگ ایران را زشت یا آنها را واژگون نشان دهند. ولی دریغ است، که کسانی، در پوشش پژوهش "ایران شناسی"، زهر خود را به نشانه-هایی، که تا کنون کمتر به کینه-ی شریعتمداران آلوده شده-اند، وارد کنند و ما را در دام دشمن بفریبند.

از این روی حکومت اسلامی، ایران ستیزان یا خودفروشانی را، به نام پژوهشگر، برای زشت ساختن یاد ماندگان و نشانه-های فرهنگی می گمارد. هر چند که این کسان خود را بسیار ارزان می فروشند ولی زیانی بسیار گران به مردم ایران وارد می آورند.

برای نمونه به برآیند کردار کینه ورزانی اشاره میکنم که به زشت نگاشتن منش کوروش پرداخته-اند.

نشانه-های زشتی، که ایران ستیزان به کردار کوروش می چسپانند، بر پایه-های سُست و دروغ نهاده شده-اند و جوینده-ای نمی تواند در این افسانه-های بی بنیاد پژوهش کند.

آنها در رویدادهایی ستیزه می جویند که، اگر هم اندکی از کنار راستی گذشته باشند، 2500 سال زمان بر آنها رفته است. این کسان برخوردی را که می خواهند زشت نشان بدهند، با زرنگی و دورنگی، آن را با ایدآل-های حقوق بشر، که هنوز در هیچ کشوری هم وجود ندارند، ارزیابی می کنند. آنها دانسته هر بافته-ای را به زشتی و پلیدی رنگ کرده و بر پیشانی-ی ایرانیان می نشانند.

جهادگرانی که ایرانیان را کشتار کرده-اند، آنها در را الله گردن می زده-اند، برای اسلام غارت و شهرهای کافران ویران می کرده-اند، آنها هیچ گونه شناختی از کشور داری و فرمانروایان ایران نداشته-اند.

ولی حکومت اسلامی برآنست: هر سرافرازی، که ایرانیان از فرهنگ خود دارند، لگدمال کند تا شریعت زشت و پلید مهاجمین بیابانگرد چشم جان را آزار ندهد.

کوروش در همین سدِی نزدیک، مانند سیمرغ از خاکستر 2500 ساله، دوباره به پرواز درآمده است. آنچه که از کوروش گفته شده است از سنگ نوشته-ها و نشانه-های باستانی است که باستان شناسان نامسلمان، از زبان-های کُهن، که با نشانه-های میخی داشته-اند، به زبان های انگلیسی بر گردانده و جهان را با فرهنگی باشکوه شگفت زده کرده-اند.

ایرانیان اسلامزده حتا نتوانسته-اند، این نوشته-ها را، به درستی به زبان فارسی برگردانند. نوشته-هایی، تا کنون به فارسی یافت می شوند، با واژه-هایی برگردانده شده-اند که با سنگ نوشته-ها برابر و همسنگ نیستند. زیرا بیشتر این ایرانیان خود مسلمان بوده و آشنایی درستی با تفاوت درون مایه-ی واژه-ها در زبانهای پهلوی، انگلیسی، فارسی و عربی نداشته-اند.

این چندان سنگین نیست که تا چه اندازه، داستان-های ستیزه جویان، نادرست و به دروغ آلوده باشند ولی این بسیار سنگین است که " دشمنان" از آنها چگونه بهره می گیرند و آن برداشت را در چه سویی به کار می برند.

چیزی که دشمنان آزادگی به آن اشاره هم نمی کنند این است. که ایرانیان در 2500 سال پیش، فرهنگی را آفریده-اند، که سرکرده-ی آنها سامان انسان دوستی، برابری و آزادی را در فرمانش می نگارد. ارزش-های این فرمان از زبان یک کس بر نیامده-اند بلکه با بینش آن مردم پیوند دارند. این فرمان را، منشور کوروش می نامند.

هزار سال پس از این فرمان، از مردم حجاز کسی پدیدار می شود، که او از راه دست درازی به جان و داریی-ی همزیستان و همسایگان خود، به حاکمیت می رسد. او احکامی را امر می کند که حتا مسلمانان از بازگو کردن آنها ننگ دارند:

هیچ خدای نیست جز الله، هیچ کس به جز الله توان شناخت پدیده-ای ندارد، انسان از خون گندیده به اراده-ی الله خلق شده است، کشتار دگراندیشان و دست درازی به هستی-ی نامسلمانان برای پیروان عبادت است.

هر کس با هر دیدگاهی، چه پست و تنگ و چه بلند و گسترده، به بینش آزادگان ایران و احکام شریعت اسلام بنگرد نماد انساندوستی را در منشور کوروش و خشونت، ترس و ستم را در آیات قرآن می بیند، با وجودی که قرآن هزار سال دیرتر از منشور کوروش نوشته شده است.

شاید این ایران ستیزان نمی توانند تفاوت فرهنگ و شریعت را به درستی بفهمد.

فرهنگ: از بینش مردم ایران تراوش کرده نه از آسمان بر آنها فرود آمده است.

شریعت: از سوی الله برای مردم عرب زبان نازل شده نه از اندیشه-ی ایرانیان برآمده است.

هر اندازه هم که کوروش را جنگجو و او را کشور گشایی خشن و بیگانه ستیر بخوانند، ارزش-هایی، را که او در فرمانش ستوده است، نشان از فرهنگ شکومندی دارند که مردم ایران، در آن زمان، آفریده بوده-اند.

هر اندازه هم که رسول الله را جندالله و رحمان و الرحیم بنامند، انسان ستیز و خشونت اسلام در سراسر قرآن آشگار است. پسماندگی و زشتی شریعت اسلام را می توان هم اکنون، پس از هزار و چهار سد سال، به روشنی در زادگاه محمد ، عربستان، دید.

هر اندازه هم که جهان آرایی را، در فرهنگ ایران، زشت و ایرانیان را جاهل به نگارند، نشانی نیست که شتربانان عاقل و شریعتمداران الله حق سروری و برتری بر ایرانیان دارند.


کژپنداری، که در برخی از جستارهای خوش چهره-ای، به نام، دیده می شود، نمونه-اییست که به آن اشاره می کنم. شاید او پژوهش های پُرارزشی هم داشته باشد. ولی در این پندارها به جز"مرادی" برای حکومت اسلامی نیست، کار او بیشتر"غیاث" برای اسلام آبادی است. پس سزاوار است که او را در این نوشتار "غبارآبادی" بخوانم. زیرا غباری، که او پخش می کند، بر آلودگی-های فرهنگ ایران می افزاید.

غباری که این کس پخش می کند، زشت سازی-ی زرتشت و آموزه یا سرده-هایی که به نام او برجای مانده-اند. گرچه پژوهشگران نامسلمان، که از نگرش فلسفی-ی زرتشت برانگیخته شده-اند، نتوانسته-اند زادگاه و زمان زیست او را به درستی پیدا کنند. ولی بیشتر آنها بخش بزرگی از سرده-های گاتاها را ( آنها که به زبان پهلوی هستند نه آنچه که به فارسی برگردانده-اند) از گفته-ها اندیشمندی، به نام زرتشت دانسته-اند.

آرمان و آموزه-ی زرتشت از سوی جامعه شناسان نامسلمان ستایش می شود. زیرا او از فرشکرد، نو ساختن گیتی، برای زیست آدمیان سخن می گوید. گفتار و رنج او نشانگر آنست که او مردمی را، که از شکار و اندکی دامپروری زندگانی داشته-اند، به سوی جامعه-ی کشاورزی در سامان شهر آرایی، رهنمون بوده است.

اگر کسی در غبارافشانی، یا به گفته-ای در پژوهش، یافته است که پایه-ی گاتاها یا خود زرتشت بر زمینه-ی راست و درستی نهاده نشده-اند و می توان آنها را دروغ دانست. باید از این پژوهشگر پرسید: آیا نهج البلاغه، که 300 سال پس مرگ علی، نوشته شده راست و درست است؟

آیا علی، که از 11 سالگی همراه رسول الله بوده و به جز کشتن کافران و غارت داریی آنها دانشی نداشته است چه گونه و کجا نوشتن یاد گرفته است؟

این „غبارآبادی“ از خودش نپرسیده است: علی که در کوفه کشته شده و کسی از گور او نپرسیده است، چرا گور او را، سالهای دیرتر، در نجف پیدا کرده-اند.

چرا از خود نپرسیده: مگر مامون نادان بوده است، اسیر زاده-ای، که دشمن خانواده-ی اوست، به ولیعهدی برگزیند؟

"غبارآبادی" نمی پرسد: پیش از آنکه در می شهد، در جایی که آن را امروز قبر امام رضا می پندارند، گور چه کسی بوده است و کی و چگونه آن آرمگاه را به نام امام رضا دزدیده-اند.

دستکم"غبارآبادی" می تواند نشانی را پیدا کند که آیا این علی ابن موسی، این اسیر زاده، در خراسان بوده است یا شیعیان به دروغ برایش گنبد سازی کرده-اند؟

اگر پژوهش در پیرامون این کسان، برای یک اسلامزده، دشوار است آیا او می تواند امام زمان را، که آخوندها از هیچ خلق کرده-اند، در چاه جمکران پیدا کند؟ یا دستکم پژوهش کند که رساله-ی خمینی، یا رساله-های آیت الله های دیگر را، از رساله-ی چه کسی رونویسی کرده-اند؟

جای شگفتی است: که برخی عکس خودشان را در آیینه نمی بینند ولی عکس خمینی را توی ماه می بینند.

با وجودی که جهادگران بی فرهنگ در هنگام سرکوب ایرانیان همه-ی نشانه-ها و نوشتارهای ساسانیان را نابود کرده-اند، „غبارآبادی“ از پژوهش، در این خاکسترها، دریافته است که زنان در زمان ساسانی از حقوق اجتماعی برخوردار نبوده-اند. دشمنی و کینه توزی-ی این کس در پرسش های زیر آشگار می شود.

آیا جهادگران بی فرهنگ پس از آن، که زنان ایران را دزدیده-اند و تکه پاره کرده-اند، برای آنها آزادی آورده-اند؟

آیا مجاهدین با کشتار و به بردگی کشیدن و فروختن زنان و دختران ایرانی در بازار مدینه برای آنها حقوق اجتماعی ایجاد کرده-اند؟

آیا در زمان ساسانیان زنان در هند، چین، روم یا در اروپا بیشتر از زنان ایران آزادی داشته-اند؟

آیا در همین امروز زنان حتا مردان در عربستان حقوق بشر را می شناسند؟

آیا زنان و دخترانی که، در همین حکومت اسلامی، به دست گماشتگان با ایمان، در زندان-های شریعت، با رنج بسیار جان می سپارند از حقوق اجتماعی برخوردارند؟

از همه روشن تر آیا در سرزمین ایران، که نامردمانی بی فرهنگ بر مردمانش حکمران شده-اند، بشر مفهوم درستی دارد که حقوقی داشته باشد؟

„غبارآبادی“ نتوانسته است ببیند که در کنار خودش زنان را با " مبلغی معلوم" و برای "مدتی معلوم" میخرند، می فروشند، اجاره و رهن می دهند. ولی او دیده است که بر زنان ایران در 2000 سال پیش سخت گیری می شده است.


مگر ساسانیان یا زرتشت یا کوروش بر ما حاکم هستند که باشتاب، در داستانهای بافته شده، پژوهش کنیم؟ ولی نیازی نمی بینیم که نگاهی هم بر ستم حکومت اسلامی، که بر مردم ایران وارد می آورد، بیاندازیم.

می گویند „غبارآبادی“ در ایران است و می ترسد سخنی از اسلام بگوید. کسی امیدی ندارد که او اسلام را نقد کند، ولی نیازی نیست که او زبان آخوندها و جهادگران را دراز کند، نیاز هم نیست زشتی هایی را، که گردآوری می کند، با زیبایی های ایدآل بسنجد بلکه او می تواند آیات قرآن را معیار بگذارد.

گمان نمی رود که در حکومت اسلامی هم، کسی که این همه از سخت گیریهای دوران ساسانیان سخن می راند، اگر اندکی هم از پیشرفت دانش و هنر در آن دوران سخن بگوید از درآمدش بکاهند.

„غبارآبادی“ نمی تواند ببیند و نمیخواهد ببیند که امروز ننگین ترین حکومت جهان، یعنی حکومت ولایت فقیه، یعنی حکومت شبان بر گوسپندان، یعنی حکومت شیادان بر فریب خوردگان در ایران بی داد می کند.

ساسانیان یا زرتشت ایرانی و از فرهنگ خودمان برخاسته-اند، اگر آنها زشت باشند یا زیبا بوده-اند سیمای بینش ما را نشان می دهند. ما نیازی نداریم که، با خون آزادگان و دگراندیشان، خود را بزک کنیم. ولی شریعت اسلام، چهره-ی الله را می نگارد، از مردمی بیابانگرد و جهادگر برآمده است، جهادگران، با خشونت و ستم بسیار، ایرانیان را سرکوب و خانمان آنها را ویران کرده-اند.

میهن پروران ایران هرگز این ننگ را نپذیرفته-اند که دشمنان آزادی بر کشور آزادگان حکمرانی کنند.

حکومت اسلامی، به کردار و به گفتار، ایرانیان را تا آن اندازه خوار و پست نشان داده است که از خودبیگانگانی به زشت ساختن فرهنگ ایران دست می برند.

هر کس که خود را ایرانی می پندارد، اگر از دیدن حکومت شریعتمداران، که نشان نژادپرستی و ننگ بشریت است، شرمگین نمی شود، او یا برده ایست از خود بیگانه و نادان یا خود فروخته ایست ارزان و ایران ستیز.

کسانی که زشتکاری و انسان ستیزی را، در حاکمیت الله، نمی بینند و به زشتی-هایی، که نیاز دشمنان ایرانیان هستند، می پردازند، آنها یا میهن فروشانی هستند نابخرد یا بیگانگانی هستند کینه توز، آزمند، فرهنگ ستیز و ناجوانمرد که پس از هزار و چهار سد سال ستمکاری نمی توانند از پسماندگی-ی خود بکاهند.


مردو آناهید