تنها راه رهايی ميهن ، مبارزه مسلحانه

۱۳۸۹ خرداد ۷, جمعه

تذکره شیخ العظیم، غلامرضا حسنی





الف.نوازنده

آن نابغه پرسابقه، آن معرفت بی مبالغه، آن شیخ الصادقین، آن رهرو هر نوع یقین، آن معاند سیاستهای پولی و ارزی، آن موافق تراکتور و کشاورزی، آن متقدم کل مجاهدین، آن دشمن لنین و حجاریان و استالین، آن دارنده کلاشینکف، آن داننده رموز پیشه وری و خروشچف، آن پیرو سیاست جنگی، آن مولد خیار و پیاز و گوجه فرنگی، آن زننده داش به هر چه باش، آن به هر جوان گوید اوباش، آن حلال مشکل جوانان از بیکاری، آن مخالف ژل و پیتزا و روزنامه و بیعاری، آن صاحب هر طناب و رسنی، آن رهرو دوگنبدان و ممسنی، شیخنا و مولانا و وتدنا، شیخ العظیم غلامرضا حسنی، از اعاظم فنون سخنوری بود، و در طنز تالی تلو انوری بود و دارنده مقامات لشگری و کشوری بود.

نقل است که چون بدنیا آمد، انفجاری عظیم بشد و صد تن از شیوخ را موج انفجار همی بگرفت و هزارتن از اقطاب بر مین برفتند و صدهزار مرغان هوا بگریختند و ماهیان در ارومیه از هیبت و عظمت آن صدا از دریا بیرون ریختند. و شیخان و اقطاب جمع آمدندی و وی را اطاعت کردندی، چون چاره نداشتند.

شیخ حسن ارموی نقل کناد که شیخنا در عنفوان شباب به کسوت عساگر همی درآمد، از فرط شوق که وی را به سلاح بودی و به صلاح نه، تا کفار و زنادقه به امیری شیخ اسماعیل سیمیتقو، لعنه الله علیه امارت ارومیه بگرفتند و ماجرایی بشد و کرور کرور در آن ماجرا بمردند، پس شیخ به بیابان همی شد و صد روز بیتوته همی کرد تا پیری بر وی ظاهر شد. گفت: چه کنم؟ پیر گفت: به شهر برو و به کسوت علمای علم کیمیا و اسطرلاب و هیئت و نجوم و فیزیخ و دیگر علوم به درآی تا خدمت مردمان کنی. شیخنا بگفت: اینها که گفتی چه باشد؟ پیر لختی درنگ کرده، همی گفت: هیچ، هر کار خواهی بکن.

از شیخنا کلمات عالی نقل است. بگفت: « یخرج العیون الیسار فی الجراید»( ترجمه: ای روزنامه های چپی، چشمتان را در می آوریم.) و بگفت: « انا مخالف الحریه، بیکاز القول الرجل بیر بیر» ( ترجمه: من با آزادی مخالف بوده و هستم، چون انسان آزاد نیست و فقط خدا آزاد است و حرف مرد هم یکی است، مگر اینکه زن باشد.) و بگفت: « ما به جای ادون یارارام اینقدر نفت مصرف بسوزانیم؟»( ترجمه: وقتی هیزم می توانیم بسوزانیم چرا نفت.) و بگفت: « من از بین هاشمی و احمدی نژاد، به هر دو رای می دهم، چون هر دوتا را قبول دارم.» و تلامذه نقل کردند که هر جمعه کرور کرور ملت اسلام از بلاد مختلفه در نماز وی حاضر شده و آنان که ایمان داشتند، کافر و آنان که کافر بودند، ایمان همی آوردند.

شیخ جوادالموسوی نقل همی کناد که نزد شیخنا برفتم و دیدم که شیخ بیل همی زند و عرق از سر و روی او چنان است که رودی شده است و چندین کشتی در آن روند، گفتم: شیخ! چه گویی از بابت جراید؟ گفت: چپی. گفتم: چه گوئی از بابت حجاریان؟ گفت: کمونیست. گفتم: چه گوئی از بابت خاتمی؟ گفت: از همه بدتر بود. گفتم: مردمان چه کنند؟ گفت: کشاورزی. گفتم: آمریکا چه باشد؟ گفت: کافر. گفتم: با آن چه کنیم: گفت: جنگ. گفتم: اصلاح طلب چه بود؟ گفت: حیوان. گفتم: مجلس چه باشد؟ گفت: چند نفر بیکار. گفتم: تلویزیون چه باشد؟ گفت: فسق و فجور. و هر سووال که کردمی فی الفور جواب بگفت، چنان که افلاطون و سقراط هم آنقدر ندانست.

نقل است که چون به عزرائیل فرمان رسید تا جانش بگیرد، پرسید: نامش چیست؟ بگفتند: غلامرضا حسنی. عزرائیل از هیبت نام او در دم جان داد و اکنون شیخنا زنده است، رضی الله عنه

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر