۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۱, شنبه
دلسوختگان
من مجیدم کودکی
خیابانی
روزها را به شستن شیشه ماشینی
برای لقمه نانی
و شبها، گرد اتشی میخوابیدم
گوشه بیابانی
من مجیدم کودکی
خیابانی
آرزو داشتم
ارزوی خوابیدن، دربستری نرم
و یا لباسی گرم
در هوای سرد زمستانی
من مجیدم کودکی
خیابانی
آرزو داشتم
ارزوی داشتن اسباب بازی ماشینی
ویا مثل کودکان دیگر
رفتن، به دبستانی
من مجیدم کودکی
خیابانی
آرزو داشتم
ارزوی داشتن پولی
تا بشویم، تن چرکینم را، در حمامی
و یا روزی، خوردن غذای شاهانی
من مجیدم کودکی
خیابانی
جزء پیران و دزدان
در اطرافم
نداشتم
دوستانی
من مجیدم کودکی
خیابانی
آرزو داشتم
ارزوی داشتن زندگی انسانی
و نه زندگی
همچو،سگ ولگرد بیابانی
من مجیدم کودکی
خیابانی
و نیک میدانستم
ارزوهایم را، به گورخواهم برد
یا به هنگام جوانی، خواهم مرد، در زندانی
و یا لاشه ام را، لاشخوران خواهند خورد، در گوشهي بیابانی
من مجیدم کودکی
خیابانی
حال امروز جنازهام سنگ فرش گورستان گم نامیست، نامم بر زبان کمپیان رگنانیست ، روحم به دنبال حقیقتی پنهانیست
... این سخنان کودکان خیابانی همچون .........است که امروز به خاطره رژیم ننگین آخوندی و
اسلامی یا در گورستان های بی نام و نشانی به خاک سپرده شده اند و یا در گوشه زندانها منتظره رسیدن مرگشان هستند براستی که ننگ بر ما اگر در برابر ظلم این تازی صفتان لب فرو بندیم و دم نزنیم چون دیری نخواد شد که این سرنوشت نسلهای بده ما خواهد گشت اریس رگنان
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر